م مثل مادر، پ مثل پدر

به نام خدا


از وقتی یادم می‌آید مادر عروسک‌هایم بوده‌ام. بغلشان کردم. نازشان کردم. خواباندمشان‌. غذا دادم بهشان. حمامشان کردم و برایشان لباس دوختم. آن‌ها را دور تا دورم چیدم و برایشان قصه گفتم. هر روز که از عمرم گذشت فکر کردم به اینکه مادر که بشوم چنین می‌کنم و چنان نمی‌کنم. این حرف را می‌زنم و آن حرف را نمی‌زنم. گاهی آنقدر احساس مادرانه درونم اوج می‌گیرد که خواب می‌بینم بچه‌ام را بغل کرده‌ام و برایش مادری می‌کنم. احساس مادر بودن در عین اینکه همیشه برایم آشنا بوده، باز هم فکر کردن به آن طعم غریبی برایم دارد.
چقدر می‌شود از مادر بودن گفت و چقدر همین گفتن‌ها سخت است. من استعداد یک مادر نگران بودن را دارم. قرار است تمام تلاشم را بکنم که نگرانی‌هایم برای بچه‌هایم تبدیل به قفس نشود. مادری که عاشق بچه‌هایش باشد اما زندگیش و هدفش و همه آنچه از زندگی برایش مانده بچه‌هایش نباشد. بچه‌هایم باید زندگی کردن را یاد بگیرند. خودشان را توی زندگی پیدا کنند حتی اگر مادرشان خودش توی این مورد لنگ بزند:) شاید آن موقع بتوانم یادشان دهم که توی زندگی چطور دنبال خودشان باشند. یادشان می‌دهم که مهم‌ترین درس‌ها را در حین زندگی می‌آموزیم. حرف‌هایم را بین قصه‌هایی که برایشان تعریف می‌کنم، خواهم گفت تا شاید کمی برای آنچه در زندگی منتظرشان است یا برای آنچه باید در زندگی به دنبالش باشند آماده شوند. بهشان اطمینان خواهم داد که همیشه برای اینکه دوستانه بشنومشان و دوستانه در کنارشان باشم آماده‌ام.
هر بار هزار و یک قصه و برنامه برای بچه‌هایم چیده‌ام اما می‌دانم احتمال وقوع همه‌شان زیاد نیست. اما یک قولی را به خودم و به بچه‌هایم داده‌ام. هیچی منتی و هیچ شکایتی بینمان نخواهد بود. می‌دانید قرار نیست منتی بگذارم بر سرشان بابت شیوه زندگیم! و قرار نیست شکایتی داشته باشم ازشان بابت تغییر شیوه زندگیم.

نوشته شده برای چالش بلاگردون

دعوت می‌کنم از دردانه، تسنیم، هوپ و محمدعلی تا تصورات و احساساتشون رو از مادر یا پدر بودن بنویسن و البته دعوت می‌کنم از نرگس تا از چالش‌های مادر بودنش برامون بگه و اینکه چی فکر می‌کرد و چی شد:)

۰۱:۱۵

تکنولوژی(۲)

به نام خدا


چند ساعت مونده به تحویل سال ۹۹، نمی‌دونم دستم چطوری و کی خورد کجا که یهو دیدم صفحه تماس روی گوشیم ظاهر شده و نمی‌دونم با چه توان و سرعتی با تمام وجود می‌زدم روی اون دایره قرمز! شانس آوردم سر پا نبودم و درست جلوم یه میز بود که نه خودم سقوط کنم و نه گوشی از دستم سقوط کنه! حالا درسته دست آدم اشتباهی ممکنه به دکمه تماس بخوره! اما آخه چند بار ممکنه آدم دستش اشتباهی بخوره به دکمه تماس یه نفر؟ :| در حالی که یادم بود یه زمانی تکنولوژی اجازه نداده بود تا این میس کال دردسرساز رو پاک کنم، قلبم داشت توی دهنم می‌زد که متوجه شدم هیچ تماسی ثبت نشده!! و من صد بار چک کردم تا مطمئن بشم این تماس ثبت نشده و هر بار فکر می‌کردم سر این چک کردن‌ها باز یه اشتباهی می‌کنم! اما همین جا بود که به سرم زد امتحان کنم ببینم آیا هنوز تکنولوژی به پیشرفت حذف میس کال رسیده یا نه؟! البته که با یک نفر دیگه امتحان کردم! و بسیار خوشحال شدم که این آپشن مبارک به تلگرام افزوده شده.
این خاطره رو قرار بود همون ۱۰ ماه پیش بیام بنویسم و بگم آرزو می‌کنم اون میزان از آدرنالین و هیجانی که من در لحظه تجربه کردم که البته رو به سکته بود، شما از نوع مثبتش تجربه کنید و قلبتون از خوشی تو دهنتون بزنه:)

۱۰:۳۱

حالا کو تا بعد ۴ سال؟

به نام خدا

دیروز یکی از دوستانم توی گروهمون خبر آورد که فلانی بچه‌دار شده*_* 

فلانی کیه؟ فلانی هم‌ورودی دوره کارشناسیمون بود. تا ترم ۴ خوند. بعدش به فکر تغییر رشته یا انصراف از تحصیل بود. اینکه چرا و چطور بمونه برای بعد! ولی به هر حال همون ترم ۴ انصراف داد.
من اولین بار ترم دو سر کلاس ریاضی ۲ باهاش آشنا شدم. اوایل ترم استاد یه مبحثی رو سرسری مطرح کرد و بعد گفت این بخش حذفه و توی پایان‌ترم هم نمیاد و من هم خیلی توضیحش نمیدم. فلانی که کنار دست من نشسته بود برگشت بهم گفت: توی کنکور ارشد که میاد! ما باید چطوری بخونیم؟
منم در ظاهر لبخندی زدم و چیزی نگفتم ولی توی ذهنم گذشت که اوووو کو تا کنکور! ما که تازگی کنکور دادیم حالا! و اصلا بعد ۴ سال کی مرده کی زنده؟ شاید ۴ سال خوندیم و خوشمون نیومد نخواستیم همین رشته رو ادامه بدیم. اصلا شاید خوشمون اومد ولی تا ته همین ۴ سال خوشمون اومد و ...
دیروز که این خبر رو شنیدم در حالی بود که من در خود گره خورده بودم و نمی‌دونستم چی رو بگیرم و چی در نره! و از اون ور داشتم توی گوگل نحوه دور زدن سایت‌های خارجی برای دانلود مقاله بدون پرداخت دلار رو سرچ می‌کردم! و فلانی هم از بچه‌ش استوری گذاشته بود!
خلاصه اینکه اومدم بگم دنیا بالا و پایین زیاد داره!

۰۹:۴۸

رویای شیرین

به نام خدا


گفتم: می‌دونی من چقدر منتظر این روزها بودم؟ باورم نمیشه که واقعی باشه!
خندید و گفت: واقعیه. بگیر بخواب.
چشم‌هام رو بستم تا در آرامش راحت‌ترین خوابم رو تجربه کنم.

۰۶:۴۷

یک با یک برابر نیست؟*

به نام خدا

خدا انسان‌ها رو آزاد آفرید و هیچ یک رو بر دیگری برتر قرار نداد. که خودش گفت: إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ.
چه جملات کلیشه‌ای هستند. نه؟ اما چه بسا آدم‌هایی که فکر می‌کنند لابد از خدا هم بیشتر می‌دونند و اصلا چه کاریه که آزادی انسان دیگه رو تحمل کنند! خدا استعداد و توانایی در انسانی قرار داده و بهش آزادی داده! اما آدم‌هایی پیدا میشن که بگن خدا داده که داده! من اجازه نمیدم!
بعضی ماجراها رو که می‌شنوم، با خودم فکر می‌کنم چطوری قبول کردند زیر بار این ظلم برن؟ یعنی حتی یک بار هم فکر نکردند حقی دارند؟ انسان آزادی هستن و نه اسیر و بنده انسان دیگه؟ بعد یادم میفته که چه بسا ظلم‌هایی که خودم هم پذیرفتم و باهاشون زندگی کردم چون از وقتی بوده همین بوده و ذهنم اجازه نداده فکر کنم طور دیگه‌ای هم میشه! و احتمالا اون‌ها هم فکر می‌کنند تا بوده همین بوده و لابد طور دیگه‌ای امکان‌پذیر نیست!
یه بار که خیلی کوچیک بودم از یکی شنیدم قدیم نمی‌گذاشتند دخترها درس بخونند و بدونند؛ چون اگه می‌دونستند زیر بار ظلم نمی‌رفتند که دیگه اطاعت بی چون و چرا نمی‌کردند! اون موقع خیلی نفهمیدم یعنی چی! اما کم‌کم فهمیدم چقدر درست بود حرفش! وقتی اجازه ندی ذهن و فکر آدمی اونقدر بزرگ شه که بتونه آزادی و حق و حقوقش رو تصور کنه، زیر بار هر دستور ناحقی که بهش بدی میره! و حتی متوجه ناحق بودنش هم نمیشه.
گاهی مغزم سوت می‌کشه از بعضی حرف‌ها! که واقعا مردم با خودشون چی فکر می‌کنند؟ که واقعا فکر کردند جای خدا می‌شینند؟ برده می‌گیرند؟ اسیر می‌برند؟ می‌فهمن انسان آزادی که خدا خلق کرده یعنی چی؟ بترسید از آدم‌های خودخواهی که ذهنشون اونقدر کوچیک هست که آزادی انسان رو نمی‌تونن تصور کنند! و حتی بترسید از اون‌هایی که آدم‌های دسته اول رو عقل کل می‌دونند!


*عنوان: شعری از خسرو گلسرخی.

۱۴:۳۵

از انتهای گرداب خاطرات

به نام خدا


شب را در حالی چشم روی هم گذاشتم که خودم را غرق در گرداب خاطرات می‌دیدم. احساس می‌کردم هر روز بیشتر از دیروز و حتی بیشتر از نُه ماه پیش دارم غرق می‌شوم. و هر بار که دست انداختم برای بالا آمدن از این گرداب چیزی در انتهای ذهنم فریاد می‌زد این دست‌آویز واقعی نیست! هر بار که صبح را مصمم چشم باز کردم برای ورود به روز جدید، چند ساعت بعد دلتنگی بی‌انتهایی یقه‌ام را گرفت!
آدم‌ها با دلتنگی بیهوده‌شان که هیچ وقت قرار نیست درمان شود چه می‌کنند؟ فراموش می‌کنند؟ پس اگر کسی نخواست فراموش کند چه؟ اگر کسی با دو دست چسبید به انتهای گردابِ خاطراتش و خواست پاهایش رو به بالا حرکت کنند چه؟ کله‌پا می‌شود! دارم کله‌پا می‌شوم!
شب را با بغل کردن دلتنگی کُشنده‌ای خوابیدم!
خواب دیدم نشسته‌ایم پشت پنجره یکی از خاطرات‌مان و داریم از دلتنگی حرف می‌زنیم. می‌خندیم و خاطرات‌مان را مرور می‌کنیم. نمی‌دانم پریسا از کجا پیدایش شد! اصلا چه ربطی به خوابم، به دلتنگیم و به خاطراتم داشت. از پشت همان پنجره داشت می‌آمد. می‌خندید. خوشحال بود. توی خواب به خودم می‌گفتم پریسا که زنده نیست! این یعنی اینجا فقط من پریسا را می‌بینم! او دارد می‌خندد پس چه خوب که حالش خوب است. پریسا جلو آمد در حالی که هیچ کس جز من او را نمی‌دید. می‌خندید. جلوتر آمد و محکم بغلم کرد و من محکم گریه کردم. از ته دلم گریه کردم. 

۱۰:۴۸

کتاب چین

به نام خدا

دست‌هایم را گذاشته بودم زیر چانه‌ام و آرنج‌هایم را روی میز تکیه داده بودم. نشسته توی خلوت خودم توی کنج دنجی که دیواری نامرئی دور و برش داشت احساس کردم رسیده‌ام به همان جایی که بعد از کلی دوییدن، نفس‌نفس زنان دست روی زانوهایم بگذارم. عرق از روی پیشانیم پاک کنم. نگاهی به دور و برم بیندازم و از خودم بپرسم: کجا هستم؟ برای جلو رفتن و قدم دیگری پیش رفتن به چه چیز نیاز دارم به جز احساس وظیفه نسبت به روحی که در ازل در من دمیده شده؟
کسی سرش را از لای خوش‌رنگ‌ترین کتاب قفسه‌ام بیرون آورد و گفت: "تمایلات، جهت حرکت ما را تعیین می‌کنند اما زندگی واقعی، ما را جلو می‌برد."( ۱) نگاهی به میچ آلبوم انداختم و گفتم: "من هم همین زندگی را می‌گویم. همین زندگی که قدم به قدم مشکل بر سر راهش دارد."
نادرخان تابی به سبیل‌هایش داد و گفت: "مشکل، زندگی را زندگی می‌کند. مشکل به زندگی، معنی می‌دهد. شیرینی زندگی از آن‌جا سرچشمه می‌گیرد که تو، بر مشکلات، غلبه کنی، بدونِ این غلبه، زندگی‌مان خالیِ خالی‌ست. گُل‌ها، حتی اگر بی‌آب بمانند، احساس هیچ مشکلی نمی‌کنند، و به همین دلیل هم گُلِ خوشبخت وجود ندارد."(۲)
گفتم:‌ "با تمام احترام و علاقه‌ای که نسبت به شما دارم توی این وضعیت سردرگم نمی‌توانم خودم را با حرف‌های قشنگ و عاشقانه‌تان قانع کنم." نادرخان تک‌سرفه‌ای کرد و رفت داخل کتابی که بیشتر از بقیه رد انگشت‌هایم روی صفحاتش مانده.
گفتم: "کاش لااقل می‌ماندی و می‌گفتی اصلا چرا باید با مشکلات دربیفتیم؟ که بعد برسیم به کجا؟ که چه بشویم؟"
"نمی‌دانم این چیزی شدن را چه کسی توی دهان ما انداخت؟ از کِی فکر کردیم باید کسی شویم یا کاری کنیم. این همه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی می‌کنند. بیدار می‌شوند و می‌خورند و می‌دوند و می‌خوابند. همین. مگر به کجای دنیا برخورده؟"(۳)
روجا بود. چهارزانو نشسته بود روی میز و داشت لیست کارهای روزانه‌ام را که روی تکه‌های کاغذ نوشته بودم، زیر و رو می‌کرد! تا آمدم بهش بگویم که چقدر خط به خط زندگی‌شان را زندگی نکرده درک کرده بودم، عموجلال سیگاری روشن کرد و گفت: "ما اصلا زندگی بشری نمی‌کنیم، زندگی ما زندگی نباتی است. درست مثل یک درخت. زمستان که آمد و برگ و بارش ریخت می‌نشیند به انتظار بهار. تا برگ دربیاورد. بعد به انتظار تابستان، تا میوه بدهد. بعد به انتظار باران، بعد به انتظار کود و همین جور. همه‌اش به انتظار تحولات طبیعی، تحولات از خارج. آن‌ها این جور بودند شما هم این جورید. غافل از اینکه همه‌اش به انتظار تحولات خارجی بمانی یک دفعه سیل می‌آید یا یکهو باد گرم می‌گیرد یا یک مرتبه خشکسالی می‌شود."(۴) و بعد پکی به سیگارش زد.
بلند شدم تا پنجره اتاق را باز کنم. صدای لیلا را شنیدم که می‌گفت: "یعنی مثلا مثل کنکور دادن‌مان. همه کنکور دادند، ما هم مثل همه. قطاری بود که داشت می‌رفت، همه هول شدیم و سوارش شدیم. من حتی یک بار هم فکر نکرده بودم چرا باید بروم دانشگاه."(۵)
گفتم: "شبانه کجاست؟ این روزها بیشتر از قبل سردرگمی‌هایم را شبیه سردرگمی‌های زندگی شما می‌دانم."
صدای نادرخان از دور آمد که می‌گفت: "همه ما همینطوریم: کاملا شبیه دیگرانیم و مطلقا نامتشابه از دیگران. و این صرفا بستگی به زاویه دید دارد."(۶)
گفتم: "می‌دانید من حتی راه دومی هم ندارم! یعنی اصلا راه دومی بلد نیستم هر چقدر که سردرگم باشم، برگشتنم به معنای سقوط است، ماندنم به معنای رکود! چاره‌ای جز جلو رفتن ندارم!"
گالان اوجا نشسته کنار آتش جلوی چادر سولماز گفت: "نه! وقتی دو راه پیش پای آدم باشد و آدم یکی از آن‌ها را پیش بگیرد و برود و سرش به سنگ بخورد، تا عمر دارد فکر می‌کند که آن راه دیگر بهتر بوده... اما حالا یک راه وجود دارد. بمیری یا بمانی، همین یک راه است."(۷)
باد می‌آمد بلند شدم تا پنجره را ببندم. وقتی برگشتم تکه کاغذ‌های لیست کارهایم روی میز پخش شده بودند. روی میزم همان جایی که عموجلال نشسته بود رد یک سوختگی به اندازه یک دایره کوچک مانده بود! اگر مامان ببیند خواهد گفت: "موقع کار با هویه یک سینی زیر دستت بگذار!"
کتاب‌های جابه‌جا شده را سر جایشان چیدم و از اتاق بیرون رفتم.


۱. اولین تماس تلفنی از بهشت / میچ آلبوم

۲. یک عاشقانه آرام / نادر ابراهیمی

۳، ۵. پاییز فصل آخر سال است / نسیم مرعشی

۴. نون والقلم / جلال آل‌احمد

۶. تکثیر تاسف‌انگیز پدربزرگ / نادر ابراهیمی

۷. آتش بدون دود / نادر ابراهیمی


+ نوشته شده برای چالش بلاگردون

+ دعوت می‌کنم از رحیم فلاحتی، هانی هستم، کلنگ همساده، مانا، لادن، سایه نوری، بنده خدا، نرگس بیانستان، یسنا سادات تا کتاب‌هاشون رو برامون بچینند:-)



۱۷:۰۸

این من هستم یا درواقع من کدام هستم؟

به نام خدا

من اگر می‌توانستم خودم را توی چند جمله تعریف کنم یا در واقع خودم را توی چند جمله بشناسم، قسمت "درباره من" وبلاگ را منهدم نمی‌کردم.
من نه آن‌قدر عاقل و صبور و فهمیده هستم که عموجان فکر می‌کند، و نه آن قدر بی‌فکر و خودسر که یک سری از اطرافیانم فکر می‌کنند. نه آن‌قدر که خواهرم فکر می‌کند خودخواه و بی‌احساسم و نه آن‌قدر که عاطفه فکر می‌کند مهربان و فداکار. نه آن‌قدر که مادر این یکی زینب فکر می‌کند دختر خوب و سربه‌زیر و آرامی هستم. و نه آن‌قدر که مادر آن یکی زینب فکر می‌کند دختر شر و شلوغ و سر به هوا. نه آن‌قدر که دوستانم فکر می‌کنند باهوشم و نه آنقدر که استاد ب فکر می‌کند خنگ!
حالا کسی هستم مات و سردرگم که صبح تا شب از چیزی فرار می‌کنم که شب تا صبح توی خواب به دنبالش می‌دوم تا دوباره صبح که چشم باز می‌کنم ازش فرار کنم. عاجزم از گول زدن ناخودآگاه خودم.
قبل‌ترها توی آینده سیر می‌کردم. به آینده فکر می‌کردم. توی آینده حرف می‌زدم و توی آینده راه می‌رفتم. حالا گیر کرده‌ام توی لایه‌ای از زمان که اتفاقا گذشته است. به خودم که می‌آیم توی گذشته سیر می‌کنم. توی گذشته حرف می‌زنم و به گذشته فکر می‌کنم. تا هر بار بروم توی گذشته خودم را جمع کنم و بیاورم توی حال، سرش را بچرخانم رو به جلو و در حالی که دلم نمی‌آید بگویم پشت سرت را رها کن، بهش بفهمانم لااقل یک چشمت به جلو باشد که فرمان به دست نکوبی به جدول کنار خیابان و بدبختمان کنی!
به همه شمایی که توانستید خودتان را توی ۴ خط یا ۴۰ خط یا لااقل ۴ صفحه یا ۴۰ صفحه بشناسید و بنویسید غبطه می‌خورم. 


+ممنون از دعوت پریسای عزیز:-)

۱۹:۴۳

خاطره تلخی که قرار بود منجر به هدف شیرینی شود!

به نام خدا


چند روز پیش توییتی خواندم از یک جوان ایرانی که مضمونش این بود؛ سال‌ها پیش دوست‌پسری داشته که کارهای رفتنش از ایران را انجام می‌داده و به این جوان نیز پیشنهاد رفتن داده. اما جوان مذکور سینه سپر کرده و سر بالا گرفته و گفته: من می‌مانم و کشورم را می‌سازم!!
نشستم به فکر کردن که من در تمام زندگی‌م اصلا چنین حرفی زده‌ام؟ خیلی سال پیش زمانی که دخترکی بودم فارغ از دنیای بزرگ بیرون و دنیا را کوچک‌تر و آسان‌تر از چیزی که واقعا وجود داشت متصور بودم در فکر نجات دنیا نیز بودم. به فکر ساختن جهانی زیبا که همه در آن شاد باشند.
بعد یادم افتاد که چرا، یک بار من هم این چنین سینه سپر کردم و سر بالا گرفتم و گفتم که می‌مانم و این‌جا را می‌سازم! نه جلوی کسی که می‌خواست دستم را بگیرد و ببرد! من این کار را جلوی آینه و رو به خودم انجام دادم.
یادم نیست سال چندم بودم. یک روز که از مدرسه برمی‌گشتم پسر بچه‌ای را دیده بودم شاید کوچک‌تر از خودم که نشسته بود کنار دیوار و یک جعبه شکلات کوچک گذاشته بود جلویش برای فروش. هیچ چیزی نمی‌گفت و آرام آرام داشت گریه می‌کرد. صورتش از فرط گریه سرخ شده بود. تمام غم عالم نشست توی وجودم. وقتی رسیدم خانه نشستم به گریه کردن. از تصور اینکه او هم باید مثل من مدرسه می‌رفت ولی نشسته بود سر راه مدرسه من و امثال من و آن‌طور گریه می‌کرد دلم ریش می‌شد و گریه‌ام بیشتر می‌شد. از اینکه حتی کاری هم از دستم برنمی‌آمد بیشتر دلم می‌گرفت. بعد که مامان آمد بلند شدم صورتم را شستم و محکم و قاطع به خودم گفتم: درست است که حالا کاری از دستم برنمی‌آید. حالا فقط می‌توانم درس بخوانم. پس من درس می‌خوانم و به جایی می‌رسم که بتوانم به همه کمک کنم. تا وضعیت را برای پسربچه و امثال او آسان کنم. آن‌ها را هم به آرزوهایشان برسانم. با خودم فکر می‌کردم حالا که دارم از امکانات این کشور برای درس خواندن استفاده می‌کنم، موظم برای هم‌وطنانم کاری بکنم!
حالا چند وقتی می‌شود که این قول و قرارم را فراموش کرده بودم. بعدها آن‌قدر بدی و زشتی و غم دیدم که نمی‌دانم چشمم به دیدنشان عادت کرد یا فهمیدم آن‌قدر زیاد هستند که من با درس خواندن به جایی نمی‌رسم که بتوانم همه را نجات دهم. حالا بیشتر از دست خودم عصبانی می‌شوم که بعد از این همه سال هنوز همان عاجزی هستم که هیچ کاری از دستش برنمی‌آید. همه مردم دنیا یا اصلا همه بچه‌هایی که سر راه مدرسه‌ها نشسته بودند کنار دیوار که هیچ، حالا ته تلاشم به این ختم می‌شود که بتوانم خودم را نجات دهم! آن هم اگر بتوانم! شاید اصلا اشتباه کار همین جاست. همه دارند برای نجات خودشان تلاش می‌کنند و دنیا را آن‌قدر بزرگ و به هم‌ریخته و خودشان را ناتوان می‌بینند که حتی آرزوی نجات دنیا که نه آرزوی نجات پسربچه‌های نشسته بر سر راه مدرسه‌ها را هم نمی‌کنند.

۲۱:۱۳

نفرین پنگوئنینه

به نام خدا

"بهت اخطار می‌دم این یه داستان آزاردهنده است. درست مثل وقتی که پنگوئن‌ها نگاهت می‌کنن، دلهره‌آور و پریشون‌کننده است."
می‌شود گفت داستان ترسناکی برای رده سنی نوجوان نوشته شده است. البته گوینده داستان معتقد است: "بهت اطمینان می‌دم هیچ چیز بچه‌گونه‌ای توی این داستان وجود نداره."
در ظاهر داستان از باغ وحش سنت‌آوز شروع می‌شود؛ جایی که یک دلال حیوانات باغ وحش، جلوی قفس چهارده پنگوئن ایستاده است و در فکر خرید تعدادی از آن‌هاست. اما داستانی که ما را تا انتها مشتاق نگه می‌دارد، داستانی است که از زبان نگهبان پنگوئن‌ها تعریف می‌شود.
"داستان از یتیم‌خونه پسرها شروع میشه. بولت واتل دوازده ساله بود و هیچ خانواده و امیدی برای هیچ چیز، به جز برای آینده‌ای ناامیدکننده نداشت. ولی قرار بود زندگیش برای همیشه تغییر کنه."
بولت که تمام عمرش را در یتیم‌خانه گذرانده بود، هیچ استعدادی نداشت؛ نه می‌توانست شعر حفظ کند و نه پایتخت کشورها را بلد بود. او حتی هیچ دوست صمیمی نداشت. تنها یک عروسک پنگوئن و یک ماه‌گرفتگی عجیب روی گردنش داشت و شاید یک نشانه! نشانه‌ای که می‌گفت بولت انتخاب شده است.
"فالگیر این را هم گفته بود که بولت کسی است که انتخاب شده است. او هیچ وقت نگفته بود بولت برای چه چیزی انتخاب شده، ولی بولت امیدوار بود انتخاب شده باشد تا از سرنوشت زشتش فرار کند. شک داشت برای این انتخاب شده باشد که کس دیگر را نجات دهد. این کاری است که آدم‌های شجاع و قدرتمند می‌کردند و بولت شجاع و قوی نبود. فقط ناامید بود."
یک روز مدیر یتیم‌خانه او را صدا می‌زند و به او خبر می‌دهد مردی اشراف‌زاده او را به فرزندخواندگی قبول کرده است. هرچند که این قضیه کمی عجیب به نظر می‌رسد؛ به فرزندی گرفتن پسری که بانمک و تو دل برو نیست و استعدادی هم ندارد. موهایش اغلب مثل شاخ بالای سرش می‌ایستد و دماغ بزرگی هم دارد.  بدون اینکه به دیدنش بیایند، با یک نامه او را به فرزندخواندگی گرفته بودند. اما با این حال بولت این را نقطه روشنی در زندگی‌اش می‌بیند. تمام طول سفری را که کوتاه هم نبود به امید داشتن یک خانواده واقعی می‌گذراند. او معتقد است پدرش او را دوست دارد و او باید به خاطر پدرش شجاع باشد. هر چند که در راه رسیدن به خانه اشرافی بارها به او هشدار داده می‌شود. اما بولت همچنان امیدوار است که طعم داشتن خانواده واقعی را خواهد چشید. امیدی که باید تا آخر داستان منتظر بمانیم و ببینیم به ثمر می‌رسد یا خیر.
داستان برای رده سنی که نوشته شده است، به قدر کافی غافلگیرکننده است.
"یادت باشه همه چیز همون‌طوری که به نظر میاد نیست."
هم‌چنین می‌توان رگه‌هایی از طنز را در داستان پیدا کرد. توصیف‌های داستان نه آن‌قدر زیاد است که از حوصله خواننده خارج باشد و نه آن‌قدر کم که او نتواند تصویری از آن‌چه در داستان می‌گذرد و آن‌جا که داستان در آن اتفاق می‌افتد داشته باشد. ترجمه‌ای روان و تصویرگری‌های هرچند کم اما جالبی دارد.
کنجکاوی برای فهمیدن معماها، داستان‌های گذشته شخصیت‌ها، دلیل هشدارها و اتفاقات عجیبی که می‌افتند، خواننده را به خواندن داستان ترغیب می‌کند. با این حال دلیل اصلی برای خواندن ادامه داستان، تصمیمات بولت واتل و چگونگی مبارزه‌اش با نیروی اهریمنی است که از درون خودش برمی‌خیزد. مخاطب داستان برای فهمیدن آن‌چه بعد از نیمه شب سوم اتفاق می‌افتد تا آخر داستان همراه خواهد شد! به راستی در شب سوم بعد از آن‌ که ساعت خانه اشرافی دوازده بار به صدا دربیاید، چه اتفاقی خواهد افتاد؟


نام کتاب: نفرین پنگوئنینه

نویسنده: آلن وودرو

مترجم: طناز مغازه‌ای

ناشر: نشر صاد


+ نوشته شده برای نشر صاد

+ پست‌های معرفی کتاب


۲۰:۱۹

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan