مهاجرت

به نام خدا


 آنچه در آموزه‌های دینی بر آن تاکید شده است، لزوم گسستن از جامعه جاهلی و تلاش برای پیوستن به جامعه‌ای متکامل و شرایطی تعالی‌بخش است. اصولا فلسفه هجرت در قرآن و سنّت پیامبر گویای آن است که انسان در هر جا و هر جامعه‌ای به طبیعت فطری و کمال باطنی خویش دست نمی‌یابد. بنابراین، وظیفه یکایک افرادِ خواهان تکامل این است که از جامعه‌ای که در آن ظلم، زشتی، انسان‌پرستی و... رواج دارد روی گردانند و به جمعی که شرایط و زمینه یکتاپرست شدن و ماندن در آن بیشتر است، بپیوندند.

مطابق آیات قرآن هیچ فردی در یک وضعیت اجتماعی ظالمانه که روابط سیاسی، اقتصادی و اخلاقی آن بر مبنای ستم به حقوق عمومی استوار شده است، حق مسامحه و غفلت ندارد و نمی‌تواند به بهانه استضعاف در آن جامعه هضم شود. همین مضمون در بیان امام صادق(ع) در تفسیر آیه "یا عبادی الذین امنوا اِنّ ارضی واسعه فاِیّای فاعبدون" چنین نقل شده است: "خانه و سرزمینی که در آن معصیت خداوند می‌شود، جای ماندن نیست."

قرآن کریم در آیاتی "مهاجرت" را عامل مهمِ برخورداری ستمدیدگان از مواهب دنیا یاد می‌کند و در آیاتی دیگر با نپذیرفتن این عذر که "اینجا وطن من است" و هر گونه سختی را تحمل می‌کنند و به خاطر پیوندهای عاطفی، سنّت های اجتماعی و یا نزدیک‌بینی سیاسی و ضعف و زبونی روانی، ننگِ ماندن را در جایی که ایمان و حقیقت به بند کشیده شده، پذیرفته‌اند، هشدار می‌دهد که چرا ظلم بر خویشتن! سرزمین خداوند فراخناک است و آدمیان بسیار. به سرزمینی دیگر بشتاب.


تاریخ تحلیلی صدر اسلام، محمد نصیری، فصل چهارم

۱۱:۰۸

چو دندان به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار


به نام خدا

درآمدنش یک جور! ماندنش یک جور! کشیدنش هم یک جور! می پرسید یک جور چه؟! هر کدام یک جور مشکل است و یک جور درد دارد! می پرسید چه چیزی؟! دندان عقل را میگویم!
به گمانم همه مشکلات دندان عقل بخاطر اسمش است! مثلا اگر از همان ابتدا اسمش را دندان جنون می گذاشتند، این مشکلات هم در پی اش بوجود نمی آمد!
 
این درحالی است که خود نگارنده هیچ گونه تصوری از دندان عقل، بوجود آمدنش و دردش ندارد!

۲۲:۵۹

سفید دلبر

به نام خدا

از نشانه‌های آخر الزمان میشه به موقعی اشاره کرد که من میگم: فردا می‌خوام برم برف بازی! و مامان نه تنها در و پنجره رو قفل نکنه که مبادا من برم بیرون و دست به برف‌ها بزنم و سرما بخورم! بلکه بگه: صبح که میری دست‌کش‌هات یادت نره!
شنبه در حالی که شال گردن رو تا زیر چشم‌هامون بالا کشیده بودیم و داشتیم پیاده توی مسیر نامعلوم به مقصد معلوم حرکت می‌کردیم، فکر می‌کردیم که آیا زنده به امتحان ساعت دو خواهیم رسید! توی یه مسیری زیر برف‌های زیر پامون گِل نرم بود! یه خورده می‌ایستادیم فرو می‌رفتیم توی زمین! یه اتاقک فلزی پیدا کردیم و رفتیم توش که عکس بگیریم و هر لحظه منتظر بودیم، اتاقک بره داخل زمین! 


 وقتی رسیدیم کنار این کلبه، شروع کردیم عکس گرفتن. یهو یه آقایی اومد جلو و گفت: اینجا چیکار میکنید؟! ورود دانشجویان اینجا ممنوعه! و ما هنوز نفهمیدیم چرا ورود ما رو به یه محوطه خوشگل و بزرگ داخل دانشگاه ممنوع کردند! حالا ما چه شکلی بودیم؟ شبیه بچه‌های تخس و برف ندیده! یه نگاهی به سرتاپامون کرد و گفت: ببینید با کفشاتون چیکارکردین؟ البته ما تا زانو رفته بودیم توی برف. بعد نفهمیدیم چرا ایشون نگران کفش‌های ما بود. در این حال هم زینب همش داشت زیر گوش من می‌گفت: مگه حراست‌ها یونیفرم نمی‌پوشن؟ این حراست نیست که! منم یادم رفت از زینب بپرسم که واقعا انتظار داشت من توی اون شرایط از آقا کارت شناسایی درخواست کنم؟! البته ایشون هم نیومد ما رو از اونجا بیرون کنه! ما هم به مسیرمون ادامه دادیم و کلی عکس گرفتیم.


۲۳:۳۴

مثلا بیاین بگین فرجه چه رنگ و بویی داره؟!

به نام خدا


 توی درس سیستم‌های کنترل خطی، مبحثی به اسم "مکان هندسی ریشه‌های تابع تبدیل سیستم حلقه بسته" داریم که اسم خودمونیش "مکان ریشه‌ها" و اسم خودمونی‌ترش "مکان" هست. شب قبل از امتحان میان‌ترم درس کنترل، شب تا صبح فقط خواب امتحان کنترل دیده بودم و به طُرُق مختلف امتحان داده بودم. توی یکی از خواب‌هایی که دیدم، بعد از امتحان جلوی پی سی (اتاق کامپیوتر که البته دیگه اتاق نیست و تبدیل به یک میز و چندتا صندلی و چندتا کامپیوتر شده) ایستاده بودیم و در مورد امتحان حرف می‌زدیم. داشتیم در مورد سوال مربوط به مکان که توی امتحان اومده بود حرف می‌زدیم. مکانی که باید رسم می‌کردیم، شکل یکی از صور فلکی بود! (از نظر من ربط این دو موضوع به هم، می‌تونه به اندازه ربط طرز تهیه دلمه برگ به زمان برخورد زمین به خورشید باشه!) توی خواب داشتیم دنبال جواب درست می‌گشتیم که بدونیم درست رسم کردیم یا نه. از اساتید پرسیدیم که گفتند خودشون هم جواب رو نمی‌دونند و قرار هست سازمان ناسا عکس بگیره و براشون بفرسته! 


+ ما همونایی هستیم که از روز اول تقویم آموزشی، کلاس‌هامون تشکیل میشه، دانشجوها حضور پیدا می‌کنند و اساتید تدریس می‌کنند. در حالی که خیل کثیر دانشجویان معتقدند، حالا بعد از حذف و اضافه میریم دیگه! حالا اگه وسط ترم یه وقت خدای نکرده، تصمیم بگیریم یه جلسه رو کنسل کنیم، چندبرابر براش کلاس جبرانی میریم! پیش میاد که چون از بالا گفتند درس سه واحدی رو بکنید دو واحد، اساتید برای تدریس وقت کم میارند و پنج شنبه‌ها هم میریم که سر کلاس باشیم. کلاس‌های حل تمرین به انضمام جبرانی‌هاش با جدیت برگزار میشه و ما تا سر امتحانات پایان ترم میریم کلاس! حالا شما بگین فرجه چه شکلیه دقیقا؟! از اواخر آبان تا همین فردا، داریم میان ترم میدیم. شنبه بعد هم که پایان ترم‌ها شروع میشه. شاید باورتون نشه ولی چهارشنبه هفته بعد هم توی دانشکده قراره کلاس برگزار بشه:/
حالا چرا دارم غُر میزنم؟! اصلا با اینایی که گفتم مشکلی ندارم! من واسه اون دو هفته تعطیلی بین دو ترم به اندازه دو ماه برنامه ریخته بودم! چی شد؟! کنسل شد! چون امتحانی که فکر می‌کردیم میفته بعد از عید، افتاد اولین پنج شنبه اسفند!

۱۱:۳۸

بالای منبر

به نام خدا

من معمولا ادم بالای منبر برویی نیستم. درواقع خودم که اینجوری فکر می‌کنم. خیلی وقت‌ها که برای شرایط پیش اومده طومار طومار حرف برای گفتن دارم، چیزی نمی‌گم چون زمان و مکان وشخص مقابل رو مناسب نمی‌بینم. ولی دو حالت هست که من در برابر هوس بالای منبر رفتن خلع سلاح میشم. یک: برای حالتی که شخص مقابل برای من بسیار عزیزه. و حالا داره اظهار ناامیدی و ناراحتی می‌کنه. اینجاست که بسم‌الله میگم و میرم بالای منبر تا به عزیزم روحیه بدم. و گاهی باید با چوب منو از منبر پایین بکشند. دو: وقتی که طرف مقابلم آدمی هست که از نظر من آدم موفقی هست. آدمی که فکر می‌کنم پتانسیل اینو داره که به کمال خودش برسه. و من به موقعیت و تواناییش می‌تونم غبطه بخورم، درحالی که اصلا دوست ندارم از این موقعیت عقب نشینی کنه و حتی بابت موفقیت‌هاش خوشحال می‌شم. وقتی چنین آدمی در برابر من حرف از ناامیدی و نتونستن بزنه، چشم روی همه چیز می‌بندم و برای خراب نشدن قهرمان یا الگو و یا یکی از معدود آدم‌های موفقی که می‌شناسم، بالای منبر می‌رم.
چند وقت پیش در موقعیت دو قرار گرفتم. جلوی کسی که سلام و علیک چندانی باهم نداریم و میزان هم‌صحبتیمون به طور میانگین حدود پنج شش کلمه در ماه هست. جلوی من حرف از ناامیدی، نتونستن و نشدن زد. منم سوییچ رو زدم و بسم‌الله. من اون لحظه فکر نمی‌کردم در مقابل کی دارم حرف می‌زنم. فقط داشتم تمام جملاتی رو که همواره در شرایط بحرانی برای خودم دیکته می‌کنم، بازگو می‌کردم.

البته چند روز بعدش، همون آدم چنان سخنرانی برای من ارائه داد که متوجه شدم، اون جایی که من فکر می‌کردم بالای منبر رفتم، در حقیقت چهارپایه‌ای بیش نبود!

۰۹:۱۱

از دورهمی‌ها

 به نام خدا

از تبعیض‌های جنسیتی و خشونت علیه زنان میشود به دورهمی‌های خانوادگی اشاره کرد! آنجایی که موضوع صحبت میان آقایان بسیار جذاب است و بنده مجبورم گوش به ماجرای عروسی دختردایی دخترعموی پسرعمه‌ی فلانی بسپارم. اینجاست که من مصداق بارز "من در میان جمع و دلم جای دیگر است" می‌باشم. چشمم به فرد روبرویم هست و سرم را به تایید حرف‌هایش تکان می‌دهم و دو گوشم آن سمت خانه در حال استفاده از مجلس است.
از مزیت‌های دورهمی‌های خانوادگی می‌توان فاش شدن قصه‌های عشقی و جنایی قدیمی را نام برد. از قصه بانو خاور تا داستان مردی که عاشق فلانی بود!
اگر دیشب یک آدم خوش ذوق، داستان خاور را می‌شنید دست به قلم می‌برد و قصه‌ای می‌ساخت از خاور.

۲۳:۵۰

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan