حوّل حالنا

یا مقلب القلوب

ترجیح می‌دادم بدون توجه به پایان ۹۷ و شروع ۹۸، پست‌های پیش نویسم را منتشر کنم. امشب بعد از اینکه طی خبری غافلگیرکننده متوجه شدم فردا شب ۹۷ تمام می‌شود، شوکه شدم! فکر می‌کردم هنوز چند روزی تا پایان ۹۷ مانده است! یک حال عجیبی شدم! هیچ جمله‌ای توصیفش نمی‌کند! نمی‌دانم از ۹۷ چه بگویم؟! یا درباره ۹۸؟! سال جدید می‌تواند پر از اتفاق باشد. ۹۷ خیلی زود تمام شد!
راستش را بخواهید من خیلی وقت‌ها از خاطره بازی می‌ترسم! خیلی وقت‌ها جرئت مرور خاطرات را ندارم! مثل حالا، که اصلا حال مرور آنچه در ۹۷ گذشت را ندارم! اما در اولین فرصت این کار را می‌کنم! می‌گویند" به حساب خودتان برسید، قبل از اینکه به حسابتان برسند!"
روزگارِ خوبی داشته باشید:-)
خدایا حوّل حالنا به بهترین حال



۰۰:۴۵

پرده آبی

به نام خدا


برنامه را ذخیره می‌کنم و از پشت میز بلند می‌شوم. صدای به جوش آمدن آب بلند شده است. چای دم می‌کنم. به پرده آبی آشپزخانه نگاه میکنم. باز هم کج ایستاده. با دستم کمی به سمت راست می‌کشم. دورتر می‌ایستم و نگاهش می‌کنم!
- تموم شد؟
پشت لپ تاپ می‌نشیند و موس را حرکت می‌دهد.
- چندتا اشکال جزئیش مونده، ببین سر در میاری؟
کمی با پرده ور می‌روم.
- گوشیت وز وز میکنه
و به گوشیم روی میز که در حالت ویبره است، اشاره می‌کند.
- بچه‌هان. دارن درمورد برنامه هفته بعدمون حرف میزنن. آخرش هم عاطفه از دستمون سرسام می‌گیره و تو خونش راهمون نمی‌ده!
 دو تا فنجان را توی سینی می‌گذارم و دوباره پرده را چپ و راست می‌کنم.
- با کی میری؟
- با ماهی توی ایستگاه اتوبوس قرار میذاریم.سرهمی رو دیدی؟
بالاخره سرش را از روی لپ‌تاپ بلند می‌کند.
- آره قشنگ شده. اندازه‌ش میشه؟
زیر سماور را کم می‌کنم.
- نشه هم بزرگه. میمونه بعدا بپوشه.
چای‌ها را می‌ریزم و روی میز می‌گذارم. می‌روم و از روی کاناپه سرهمی قرمز کوچک را از کنار میل و کاموا برمیدارم. می‌نشینم پشت میز تا کادو پیچش کنم. بعد از یک ماه بالاخره هدیه‌ای که برای کوچولوی عاطفه بافته‌ام را تمام کرده‌ام. قرار است بعد از مدت‌ها کنار هم جمع شویم توی خانه عاطفه.
گوشی را بر میدارم و با انبوه پیام‌های دومین گروه پین شده توی تلگرامم مواجه می‌شوم. اسم مسخره‌اش هنوز هم عوض نشده با ۶ نفر عضو ثابت.
- چهارشنبه میری دانشگاه؟
لپ تاپ را نیمه می‌بندد و کنار میگذارد.
- نه فردا میرم. چهارشنبه با مهسا میریم نمایشگاه
- چیزی میخوای بخری؟
گوشی را روی میز رها میکنم و فنجان‌های چای را مقابلمان می‌گذارم.
- نه. نمیدونم. میریم نگاه کنیم.
- رفتی دانشگاه دیگه کار‌ها رو تموم کن که واسه هفته بعد نمونه.
- باشه سعی میکنم. بلیط‌هارو گرفتی؟
فنجان خالی را روی میز میگذارد.
- آره. اینو بردار خیس میشه.
کادوی جوجه عاطفه را می‌گوید. لپ‌تاپ را هم برمیدارم و میبرم توی اتاق.
برمیگردم توی آشپزخانه و دوباره با کناره‌‌ی پرده ور می‌روم.
- این پرده کج شد نه؟
- خیاطش کج دوخته!
و با شیطنت می‌خندد.
گوشیم دوباره به وزوز کردن می‌افتد.
- حداقل بذارش رو سایلنت.
- دوتا موضوع داغ پیدا شده. اینا هم ول نمیکنن
سوالی نگاهم می‌کند. گوشی را برمیدارم و کنارش روی کاناپه جلوی تلویزیون می‌نشینم.
- بالاخره نیلو رو هم شوهر دادیم.
- به سلامتی. کی؟
- واسه ماه دیگه قرار گذاشتند.
نفس کلافه‌ای می‌کشم و می‌گویم:
- این دو تا ما رو پیر کردند تا بشینن پای سفره عقد.
وای فای را خاموش می‌کنم تا بعدا پیام‌هایشان را بخوانم. کاغذ و خودکار را از کنار پای کاناپه برمیدارم و کنار دستش می‌گذارم.
- ببین چیزی از قلم نیفتاده؟ هر چی به فکرم رسید برداشتم. جمعه چمدان‌ها رو می‌بندم که آماده باشه.

می‌روم توی آشپزخانه تا فکری برای شام بکنم.
- املت خوبه؟
- من گشنمه!
- خب زیاد درست میکنم.
می‌خندم. پرده کج باز هم بهم دهن‌کجی می‌کند. میروم به سمت پنجره و صدایم را بلند می‌کنم.
- میگم واقعا...
- پرده کج شده! میدونم
پشت سرم به آستانه در تکیه داده و می‌خندد.
ناامید به آبی قشنگی که کج بودنش توی ذوقم می‌زند نگاه می‌کنم. صدایش آرام‌تر به گوشم می‌رسد:
- ولی قشنگه.


*تصور من از آینده*

۱۸:۴۳

گمشده

به نام خدا

 یکی از یکشنبه‌ها، از کلاس هشت صبح که بیرون اومدم، چترم رو توی کلاس جا گذاشتم. کلاس بعدی رو رفتم و بعد از ناهار متوجه شدم که چترم نیست. رفتم توی همون کلاس صبح و از این سر تا اون سر و از این گوشه تا اون گوشه رو گشتم ولی هیچ اثری از چتر نبود. و این شروع ماجرای "حورا، در جست‌وجوی چتر" بود. چند روز بعدش من به قدری پیگیر پیدا کردن چتر بودم که اگه دنبال نیمه گمشده‌م گشته بودم، پیداش کرده بودم و بهش می‌گفتم برام چتر بگیره! در طول دو روز و نیم، دو بار از حراست پرسیدم. دو بار از دبیرخونه پیگیر شدم. و از دو نفر از مسئولین نظافت دانشکده هم پرسیده بودم. به بچه‌ها پیام داده بودم که آیاچتر من رو ندیدین؟ و جواب همه منفی بود. صبح چهارشنبه عمو حراستی رو دیدم و باز هم می‌خواستم ازش بپرسم. ولی فکر کردم که اگه خبری شده باشه، خودش بهم می‌گه. بعد از کلاس بعدازظهر، یکی از بچه‌ها جزوه‌م رو برد انتشاراتی تا کپی بگیره و من جلوی انتشاراتی منتظرش بودم که چشمم خورد به وسایل روی میز داخل اتاقک حراست. عمو حراستی داخل اتاق نبود ولی روی میزش از شیر مرغ تا جون آدمیزاد چیده بودند و کُنج میز، یک چتر خاکستری خوشگل نشسته بود! تا چتر رو دیدم، چسبیدم به شیشه و سعی کردم دسته‌ش رو ببینم تا مطمئن بشم چتر خودمه. از زوایای مختلف دیدش زدم ولی نتونستم دسته‌ش رو ببینم. اما یه حسی بهم می‌گفت این گمشده خودمه! چون عمو حراست اونجا نبود، مجبور بودم عزیزم رو دوباره تنها بگذارم و برم سر کلاس. بعد از کلاس با لبخندی پر از شوق وصال به سمت اتاق حراست می‌رفتم و عمو حراست در حالی که چشماش می‌گفت:باز این پیداش شد! به شکل دو نقطه خط از پشت شیشه نگاهم می‌کرد. رفتم و گفتم: یک چتری گذاشتین اینجا. فکر کنم مال منه. میشه نگاهش کنم؟ گفت: باشه. من هم چتر رو برداشتم و با ذوق بسیار سر و تهش رو چک کردم. سرم رو بلند کردم که بگم مال منه، ببرمش؟ که دیدم عمو حراست خنده‌ش گرفته:-)


*این اتفاق، نکته آموزشی خاصی نداشت و از نظر شما صرفا یک خاطره بود. ولی توی ذهن من یکی از پررنگ ترین اتفاق‌های ترم قبل شد. به خاطر امیدی که برای پیدا کردن گمشده‌م داشتم. من می‌تونستم توی همون دو روز اول بی‌خیال بشم. چون نتیجه‌گیری منطقی این بود که اگه کسی چتر رو از توی کلاس برداشته باشه میبره میده حراست و خب احتمالا قصد نداره یک هفته پیش خودش نگهداره! ولی چتر من بعد از سه روز سر از اتاقک نگهبانی درآورد. بدون اینکه من بدونم توی این سه روز کجا بوده و چه کارها کرده!؟

امیدم رو دوست داشتم. بیشتر خوشحالیم از پیدا شدن چتر نبود. از امیدی بود که به ثمر نشست. 


*چالش تصور من از آینده


۱۰:۲۴

کولر گازی

به نام خدا


معمولا به جز جمع دوستان خودم، توی جمع‌های دیگر حرفی برای گفتن ندارم! که خب مسلما طبیعی است.
توی جمع دوستان هم اغلب، در کسوت یک متخصص نمی‌توانم در باب موضوعی اظهار نظر کنم.‌در واقع در هیچ زمینه‌ای تخصص ندارم.
در روزهای تابستان که بهانه‌های شیرین"درس دارم" و "پروژه دارم" و ... در دسترس نیستند. من نیز گاهی در حالت نیمه ناچار در بعضی جمع‌ها حضور می‌یابم.
همین تابستان گذشته در مجلسی حضور به هم رساندم. از همان مجلس‌ها که خانم‌ها جمع می‌شوند توی خانه‌ای و حاج‌آقایی می‌آید و موعظه می‌کند و مرثیه می‌خواند. در جمع میهمانان، من جوان‌ترین‌شان یا به عبارت بهتر تنها جوان جمع بودم. تعداد خانم‌های حاضر به تعداد انگشتان دست هم نمی‌رسید. راستش را بخواهید برخلاف خیلی از دفعات قبلی که خیلی زود حوصله‌ام سر می‌رفت و ترجیح می‌دادم جمع را ترک کنم، این بار خیلی خوشحال و راضی نشسته بودم توی جمع و به حرف‌هایشان گوش می‌دادم. چندساعتی را تا حاج آقا بیایند، همین پنج شش تا خانم خانه دار می‌نشینند دور هم و غیبت نمی‌کنند. ولی از هر دری تا دلتان بخواهد حرف برای گفتن دارند. از روزمرگی‌هایشان نکته در می‌آورند و تحویلت می‌دهند. از تجارب با مزه خانه‌داریشان برایت می‌گویند. از کمردرد و پادردهایی که نصیبشان شده. همه جور حرفی برای گفتن دارند. و در حالی که دارند برای هم گیاهان دارویی و کرم و جوشونده تجویز می‌کنند، فکر می‌کردم که وقتی بزرگ‌تر بشوم همینقدر بی‌عار و بی‌حرف می‌نشینم یک گوشه و هیچ تجربه‌ای برای در میان گذاشتن ندارم؟! یا...
حاج آقا که آمد، چندتا از خانم‌ها مقداری اسکناس مچاله شده را می‌بردند پیش حاج‌آقا، اسم چندتا امام و امام‌زاده را می‌گفتند تا برایشان مرثیه بخواند. یک جور نذر دارند مثل اینکه. حاصل این تنوع تقاضا و ضیق وقت، مرثیه جالبی را خلق می‌کند. مرثیه از محراب مسجد کوفه شروع می‌شد و یک هو می‌رفت سمت گودال قتلگاه. بعد یکهو پلی بک می‌خورد کنار شط و قمر بنی‌هاشم! و همینجور بقیه معصومین.
بعد از حاج آقا، هنوز مجلس ادامه داشت. بحث به طور کاملا تخصصی وارد حیطه پزشکی شده بود. و در مورد هر بیماری که اسم برده می‌شد، از هر دکتری که یاد می‌شد و یا هر دارویی که مطرح می‌شد، حداقل یک نفر در آن جمع اندک حاضرین بود که خودش یا همسایه‌اش تجربه‌ای در آن مورد داشته‌باشد. یعنی اگر شما می‌گفتی دخترعمه‌ام سرطان انگشت دومی از آخر پای چپ را گرفته. حتما یک شیرزنی بین جمعیت بود که دختر خواهر شوهر همسایه‌اش چنین مرضی داشته! و بعد صحبت می‌رفت سمت دکتری که معالجه‌اش کرده، داروهایی که مصرف کرده بیمارستانی که در آن بستری بوده و شکل و شمایل و اخلاق کارکنان بیمارستانش!
اواخر مجلس که برق رفت و کولر گازی خاموش شد، من هم کم‌کم حوصله‌ام سر رفت و بعد از اینکه علت کمردرد عمه فلانی را حاصل شوک عصبی ناشی از خیس شدن فرش‌های خانه‌اش دانستند، مجلس به پایان رسید.

۱۰:۲۳

عینکی نیستم

به نام خدا

روز انتخاب واحد، دکترشین راضی نمی شد ورزش برداریم. آخرش هم گفت بعد از اینکه چشم هام رو عمل کردم و عینک رو برداشتم، ورزش برمی دارم. 

من تا اون لحظه هیچ وقت فکر نمی کردم ممکن هست عینکی ها دوست داشته باشند روزی برسه که احتیاجی به عینک نداشته باشند. شاید فکر می کردم بهش عادت کردند و عینک رو هم به عنوان عضوی از وجودشون پذیرفتند. اون جا بود که فهمیدم چقدر قدر داشته ها و نداشته هام رو نمی دونم!



+ شرمنده همه اونایی که این چند وقت از حالم جویا شدند:-( 

گفته بودم یه امتحانی قراره بدم که همه تعطیلات بین دو ترم رو هم باید فدای اون امتحان کنم. امتحان رو دادیم تموم شد و چشم به دعای شما داریم که نتیجه بگیریم:-)


یه هفته طول میکشه من پست های شما رو بخونم^_^

۱۴:۱۰

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan