دل‌خوشی‌های صد کلمه‌ای

به نام خدا
میان حال خراب این روزهایم، میان به هم ریختگی ذهن و دلم! میان تمام برنامه‌های نامعلوم! نوتیفی از گروه سه نفره‌مان روی گوشی ظاهر شد. با حال بی‌حوصله‌ همان لحظه، نوتیف را لمس کردم و نشستیم به حرف زدن. نوشتن و نوشتن و نوشتن. از خاطرا‌ت‌مان. از شب‌های پاییز‌ی ۹۶ تا عصرهای زمستانی ۹۸! وسط خاطره نوشتن‌ها و خواندن‌ها زدم زیر خنده. از ته دل. بعضی‌هاشان خاطره نیستند که! فیلمنامه‌های کمدی هستند! بیش از ۱۰ بار مرورشان کرده‌ایم و هر بار تازگی دارند و هر بار کلی به خنده می‌اندازندمان!
ته خاطره‌بازی‌مان آرزو کردیم، آن‌هایی که در این خاطرات با ما شریک هستند، همگی آلزایمر بگیرند! تا اعمال و رفتار و حرف‌های خنده‌دارمان را فراموش کنند! با لبخندی به وسعت صورتم گوشی را کنار گذاشتم.


+نوشته شده برای رادیوبلاگی‌ها

+دعوت می‌کنم از نسرین، آیدا و حوریا تا از دل‌خوشی‌های صد کلمه‌ایشون بنویسن:-)

۲۳:۱۹

شورشی‌های کوچک

به نام خدا

دوران کارآموزی هر چقدر که از نظر تماشاگر بیرونی به نظر کوتاه بیاید، برای ما به قدر یک ترم خاطره و اتفاق داشت؛ سختی‌های جدید و اتفاقات جدیدش را با در کنار هم بودن‌مان، سوژه ساختن‌ها و خنده درست کردن‌هایمان و خاطرات گاه شیرینی که می‌ساختیم، قابل تحمل کردیم. اما شاید مهم‌ترین چیزی که از این دورانِ به ظاهر کوتاه یاد گرفتم، زبان اعتراض بود! یاد گرفتم وقتی در زمان و مکان درست حرفم را بزنم، سکوت نکنم و صرف اینکه کسی بالای سر من نشسته، چشم و گوش بسته حرفش را نپذیرم، چقدر حالم خوب می‌شود. اما این یاد گرفتن به این معنا نبود که من همه جا و همه وقت یاد گرفتم این کار را بکنم. من آنجا تنها نبودم و دوستانی داشتم که با من موافق بودند و می‌دانستم هر کاری کنیم و هر اتفاقی برایمان بیفتد، باهم هستیم. ما آنجا چیزی برای از دست دادن نداشتیم، درواقع نگران چیزی نبودیم که با اعتراض‌مان از دست بدهیم. برخلاف کارکنانی که برای حقوق ناچیزی هم که شده، هیچ وقت لب به اعتراض نمی‌گشایند.
یک بار دوستم گفت: من آن روز با روی جدیدی از تو آشنا شدم! راستش خودم که بعدها به آن روز فکر کردم، خودم را نشناختم! فکر کردم اصلا چطور چنین کارهایی کردم؟ یکی از دلایلش سلسله اتفاقاتی بود که به ناحق و برخلاف انتظارمان افتاده بود. بعدها شاید پست خنده‌داری(!) از ماجراهای آن روز بنویسم!
یا روزی را که تنهایی رفتم اتاق مدیر فنی و حرفم را زدم. موقع ناهار برای بچه‌ها ماجرا و نتیجه را تعریف کردم و خستگی‌مان تا حدودی برطرف شد.
یاد سرکشی‌هایمان که می‌افتم، دلم آن شجاعت و جسارت را می‌خواهد. دلم آن همدلی سه چهار نفری‌مان را می‌خواهد.
بعدها دوستم می‌گفت برویم رهبری شورش را در آنجا برعهده بگیریم و کارکنانش را نجات دهیم:-)

۱۳:۰۰

چالش ده سوال وبلاگی

به نام خدا

به دعوت مستور به ده سوال وبلاگی که توسط وبلاگ "خودم و نوشته‌هام" ایجاد شده، جواب میدم.

۱. چی شد که به دنیای وبلاگ‌ها اومدی؟
زمانی که خودم نه کامپیوتر داشتم و نه اینترنت، به همراه دخترخاله‌م با کامپیوترش توی اینترنت چرخ می‌زدیم. به یه وبلاگ رسیدیم که برای طرفداران علی ضیا ایجاد شده بود. اینجا بود که با پدیده‌ای به اسم وبلاگ اشنا شدیم و فهمیدیم یه جایی هست که می‌تونیم خودمون بنویسیم و همه ببینند. مدتی بعد که خودم صاحب سیستم و اینترنت شدم، وبلاگ خودمون رو درست کردیم.

۲. هدفت از نوشتن وبلاگ چی بود و چی هست؟
اولین بار و اولین وبلاگ، هدفش بودن توی اون فضا و تعامل با بقیه وبلاگ‌نویس‌ها بود. و این وسط چند تا چیز هم یاد می‌گرفتیم. اما بعدها که اومدم بیان وبلاگ‌نویسی برام چیزی فراتر از یک سرگرمی یا صرفا حضور در اجتماع بود.

۳. به نظرت چرا باید وبلاگ نوشت؟
بایدی نداره. هر کس دوست داره این کار رو می‌کنه و مخاطب خودش رو جذب می‌کنه.

۴. به نظرت یه وبلاگ ایده‌ال چه مشخصاتی باید داشته باشه؟
وبلاگ خوب از نظر مخاطب‌ها متفاوت هست. هر کس سلیقه خودش رو داره.

۵. بیشتر کدوم موضوع رو در وبلاگ‌ها دوست داری و دنبال می‌کنی؟
توی لیست وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کنم، وبلاگ‌هایی با موضوعات متفاوت وجود داره. ولی شاید بیشترشون روزانه نویس‌هایی باشند که از دل روزمره‌هاشون میشه دغدغه‌هاشون رو فهمید!

۶. نظرت راجع به سرویس‌های وبلاگ‌دهی چیه؟ برای بهتر شدنشون چه پیشنهادی داری؟
پیشنهادهای اصلی رو دوستان قبلا طی چالش‌های مختلف یا حتی غیرچالش مطرح کردند و اینکه یهو همه چیز با خاک یکسان نشه!

۷. نظرت راجع به محیط وبلاگ‌نویسی (افراد) چیه؟
ادم‌هایی از قشرهای متفاوت با اخلاقیات مختلف توی بلاگستان پیدا میشه. من جزو آدم‌های خوش‌شانسی بودم که خوب‌هاشون به پستم خوردند.

۸. ویژگی‌ای از بلاگر دیگه که دوست داشتین اون ویژگی رو داشته باشین؟
خوب نوشتن.

۹. چندتا از لبخندهایی که در بلاگ داشتید، با ما در میون بگذارید.
وقتی از طرف دوستان به چالشی دعوت شدم:-) وقتی بلاگری من رو دوست خودش معرفی کرده:-) برای خیلی از کامنت‌هایی که دریافت کردم لبخند زدم:-) برای پاسخ‌هایی که برای کامنت‌هام نوشتند، لبخند زدم:-) وقتی وبلاگ‌نویس مورد علاقه‌م بعد از مدت‌ها سکوت، پستی منتشر کرده:-)

۱۰. بدون تعارف‌ترین حرفتون با وبلاگ‌نویس‌ها چیه؟
حرفی نیست، تنتون سلامت، حالتون خوب، قلمتون مانا.

۲۲:۰۰

از تجربه‌هایی که پشت سر گذاشتم، راضیم

به نام خدا

به لطف خواهرم قبل از ورود به کلاس اول ابتدایی، خوندن و نوشتن رو یاد گرفته بودم. پدر و مادرم تحصیلات دانشگاهی و حتی تحصیلات مدرسه‌ای کاملی نداشتند و معمولا خواهرم توی درس‌ها کمکم می‌کرد و من هم کم‌کم یاد گرفتم خودم از پس خودم بربیام. همون سال اول یادداشت‌هایی رو که می‌گفتند مادرها بنویسند، خودم می‌نوشتم. سرمشق‌ها، روی سوالات و یا هر چیزی که معلم می‌گفت بدید مادرتون بنویسه اغلب خودم می‌نوشتم یا خواهرم برام این کار رو می‌کرد. یادمه سال اول برای درس علوم قرار بود مادرمون توی دفتر برامون در مورد یک حیوان بنویسه و ما هم عکسش رو بچسبونیم توی اون صفحه. من خودم عکس مرغ رو چسبوندم بالای صفحه و با خط بچه‌گانه‌م یک صفحه درباره مرغ نوشتم. فکر می‌کردم کسی نمی‌فهمه خودم نوشتم! (معلم سال اولم یه خرده بداخلاق بود. درواقع هیچ خاطره خوشی از معلم سال اولم ندارم. حتی مدیر مدرسه ابتداییم هم اصلا خوش‌اخلاق نبود، اخم می‌کرد، داد می‌زد و برخوردش چه با بچه‌ها و چه با اولیا خوب نبود. فقط سال چهارم و پنجم که بودم و محرز شده بود که دانش‌آموز درس‌خون و مودبی هستم و با برنده شدن توی مسابقات مختلف برای مدرسه افتخار کسب می‌کنم، کمی و فقط کمی روی خوش به من نشون می‌داد! برگردیم سر داستان‌مون) اون روز معلم اومد بالای سرم و با اخم و عصبانیت پرسید: کی این رو نوشته؟ منم که ترسیدم وسط کلاس من رو به چهار میخ بکشه که چرا خودم نوشتم! گفتم: خواهرم! این از دروغ‌هایی هست که یادم نمیره چون بعدش بابت دروغی که گفته بودم ناراحت بودم، اما اون موقع واقعا ترسیده بودم.
 من یه دختربچه هفت ساله با مقنعه صورتی بودم شبیه همین بچه کوچولوهایی که می‌بینیم و دلمون براشون غش و ضعف میره. این تصویر رو توی ذهن داشته باشین تا بریم سراغ یک روز دیگه از همون سال اول.
من همیشه خودم کیفم رو برای مدرسه آماده می‌کردم. برنامه رو نگاه می‌کردم و کتاب‌ها و دفترهام رو توی کیفم می‌گذاشتم. یک روز که فارسی داشتیم و باید هر دو کتاب "بخوانیم" و "بنویسیم" رو می‌بردیم، کتاب بنویسیم افتاده بود پشت میز، من ندیدمش و بنابراین حواسم نبود برش دارم. زنگ فارسی معلم فهمید کتاب ندارم. دعوام کرد و از کلاس بیرونم کرد. گفت برم دفتر و به مدیر بگم کتاب نیاوردم. رفتم دفتر مدیر مذکور گفتم کتابم رو نیاوردم. این رو در نظر داشته باشید که پیش‌فرض معلم و مدیر این بود که کیف یه بچه اول ابتدایی رو مادرش آماده می‌کنه و قطعا اشتباه مادرش بوده که کتاب رو براش نذاشته. با این وجود مقادیر قابل توجهی اخم و خشونت نشون من دادند و زبونم رو بند آوردند. مدیر من رو فرستاد ته راهرو که یه تلفن مشکی رو دیوار بود. شاید هم مشکی نبود ولی من همه رنگ‌های اون روز رو مشکی یادمه به جز مقنعه‌م که صورتی بود. حتی راهرو هم تاریک بود. مدیر ایستاده بود سر راهرو و با داد و اخم بهم گفت برم ته راهروی تاریک و با اون تلفن مشکی زنگ بزنم خونه تا کتابم رو بیارن! من شماره تلفن خونه رو حفظ نبودم و جرئت نداشتم این رو هم بگم. تردیدم رو که دید فهمید شماره رو  نمی‌دونم. خودش زنگ زد و مامانم کتاب رو آورد. به مامانم گفته بودند چرا کیفش رو کامل آماده نکردید؟!! و مامانم گفته بود خودش این کار رو می‌کنه.
فوبیای کامل آماده نکردن کیف تا یه مدت طولانی با من بود. یادم نیست ابتدایی بودم یا حتی راهنمایی. یک بار باز هم کتابی رو یادم رفته بود. نزدیک بود بزنم زیر گریه که معلمم گفت حالا مگه چی شده؟ با دوستت کتابش رو نگاه می‌کنی.
خوبه که این روزها حواس اولیا خیلی به بچه‌هاشون هست، خوبه که پا به پاشون دارن به خاطر مدرسه و درس‌های بچه‌هاشون سختی می‌کشند و آب میشن. اما وسط این همه کاری که برای بچه‌هاتون می‌کنید حواستون به استقلالشون باشه. روزی رو در نظر بگیرید که بخوان تنها گلیمشون رو از آب بکشن بیرون و شما یا هر کس دیگه‌ای به هر دلیلی کنارشون نباشین.


+ از رنجی که می‌بریم

۱۶:۳۹

نصف روز

به نام خالق آب


بچه‌تر که بودم وقتی می‌شنیدم هر شب از ده شب را مخصوص کسی می‌دانند و برای او نوحه‌سرایی می‌کنند، فکر می‌کردم آن روز، روز شهادت همان یک نفر است. 

بعدها فهمیدم همه این اتفاقات نه در چند روز و نه حتی در یک روز، که در نصف روز افتاده است.

۱۲:۵۴

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan