درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

درانتظار اتفاقات خوب

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌

بایگانی

آخرین مطالب

به نام یابنده همه گم شدگان


یکی از سرگرمی‌هام اینه که خودمو ول بدم تو کوچه‌ خیابونایی که نمی‌شناسم و گم بشم! اوایل از گم شدن می‌ترسیدم! بعدها تلاش می‌کردم گم نشم ولی باز هم گم می‌شدم! بعدها تصمیم گرفتم تلاش کنم مسیرهای جدید رو یاد بگیرم تا گم نشم! در نهایت وقتی فهمیدم استعداد(!) گم شدن در من نهادینه شده، به عنوان سرگرمی ازش استفاده کردم.

به این ترتیب که با علم به اینکه اگر این راه رو برم به احتمال ۹۰ درصد قراره گم بشم، قدم توی اون راه میذارم تا در نهایت وقتی راهمو پیدا کردم از حل معما خوشحال بشم! اما مسئله اینه که معمولا اینقدر گم میشم که بالاخره پیدا شم! یعنی هیچ وقت هدفم پیدا شدن نیست! فقط اونقدر میرم و میرم تا بالاخره به یه جای آشنا برسم و هر بار نمی‌دونم از چه مسیری رفتم و اومدم!!

اون روز که داشتم قصه چندمین گم شدنم رو تعریف می‌کردم، گفت: تو تا کِی می‌خوای گم شی؟ گفتم: تا وقتی یکی پیدا کنه!

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۰۸ دی ۰۱ ، ۱۴:۱۷ ۴ نظر

به نام مهربان‌ترین همراه روزهایم


اصلا مهم نیست که در فاصله پیاده شدن از هواپیما تا رسیدن به خوابگاه چه اتفاقی افتاد، هر چند اون لحظه خیلی جذابیت داشت برای تعریف کردن. یا حتی مهم نیست که اون شب اول، شب بعدش و شب‌های بعدش چی شد! و حتی الان اهمیتی نداره که روزهای بعدش توی دانشگاه و خارج از اون چه اتفاقی افتاد و با چه آدم‌های جدیدی آشنا شدم و حتی چه آدم جدیدی توی روابط قدیمیم شدم!

نمی‌دونم اگر همه اون اتفاقات رو تعریف می‌کردم الان قسمت چندم بودیم، ولی از دیدگاه نظری در حال حاضر دارم قسمت سوم رو می‌نویسم در حالی که فکر می‌کنم و یادم نمیاد آخرین باری که با صدای بلند و با هق‌هق زدم زیر گریه کی بود؟! کاری که امروز کردم! بعد از اینکه یک ناهار سنگین خوردم و مجبور شدم یک قرص معده هم بعدش قورت بدم! بعد از اینکه یه لیوان موکای سرد رو مزه مزه کردم در حالی که داشتم سریال می‌دیدم تا بعد برم سراغ نوشتن مقاله‌م! در حینی که دوستم داشت امروزش رو برام تعریف می‌کرد و من تمام مدت در حالی که داشتم با صدای بلند می‌خندیدم براش انواع استیکرهای خنده رو می‌فرستادم و ازش تشکر می‌کردم که حواسم رو از پیام ناراحت کننده‌ای که ساعتی قبلش بهم رسیده بود پرت کرده! نمی‌دونم چی شد فقط به خودم اومدم فهمیدم سریال تموم شده و من برای بار نمی‌دونم چندم دارم پلی لیستی از آهنگ‌های پرواز همای رو زیر و رو می‌کنم. صفحه چت هنوز باز بود و هنوز داشتم ایموجی خنده می‌فرستادم و زدم زیر گریه...!! با صدای بلند! کسی نبود پیشم و شاید نیاز بود این بغض غده شده رو بترکونم. صدای گریه خودم رو یادم نیست از کی نشنیده بودم که برام عجیب و ناآشنا میومد ولی هیچ دلیلی نداشت که قطعش کنم! گریه کردم با صدای بلند وقتی حتی نمی‌دونستم دقیقا به خاطر کدوم اتفاق دارم هق هق می‌کنم! و وقتی خواستم اتفاقاتی رو که ممکنه باعث همچین رویداد نادری شده باشن توی ذهنم مرور کنم، گریه‌م بدتر شد!

حسی که دارم از اطرافیانم می‌گیرم و مدتی هست که برام خیلی پررنگ شده؟ حسی که در درون خودم هست و شب‌ها خواب رو از چشمام می‌گیره؟ حرفای اون روز راننده تپسی؟ پیام هر چند ساده‌ای که ظهر بهم رسید و ظاهرا خیلی ساده بود ولی خیلی چیزها رو بهم نشون داد؟ آدم‌هایی که هیچ وقت به منطقه امنی که برای خودم تعریف می‌کردم احترام نمی‌ذاشتن و نمیذارن؟ صحبت‌های چند شب پیشم با خانواده؟ صحبتم با استادم؟ امیدهای ناامید شده از یک ماه پیش تا الان؟ پیام به ظاهر ساده ولی ناراحت‌کننده‌ای که ظهر گرفتم؟ خب دروغ چرا همه حرف‌ها، فکرها و نگاه‌ها و آدم‌ها و همه چیز روی هم جمع شد و وقتی آخرین قطره (یعنی اون پیام لعنتی ساده اما روز خراب‌کُن برای من) روی همه اون چیزها افتاد، نه که محتویات اون ظرف سر بره، بلکه ترکید و شکست...

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۲۸ آذر ۰۱ ، ۰۰:۳۶ ۱ نظر

به نام تنها همراه همه روزها


بعد از چند روز که اکثر تماس‌ها رو بی پاسخ گذاشته بودم و خیلی از پیام‌ها رو نادیده گرفته بودم، فکر کردم چقدر زندگی بدون اون تماس‌ها و پیام‌ها می‌تونه لذت‌بخش باشه! که البته این زندگی رو تنها می‌تونستم توی تصور خودم داشته باشم، چرا که در نهایت بعد از یک روز نادیده گرفتن پیام باید جوابش رو میدادم تا از ذهنم بیرون بره و وقتی میس کال اول به میس کال دوم می‌رسید باید جواب می‌دادم یا حتی خودم تماس می‌گرفتم! چرا که میس کال دوم معنیش این بود که هر مسئله‌ای بوده، حل نشده! اینجا بود که فکر کردم اگر زندگیم بدون این مسائل بود، زیبا نمیشد؟ و حین اینکه داشتم توی اتاق تاریک و خلوت خونه وسایلم رو جابجا می‌کردم تصور کردم که توی خونه نقلی خودم باشم و این وقت شب فارغ از هر کسی که منتظر پیام و زنگ منه و باید پاسخگوی کلی آدم باشم، چای بریزم برای خودم، پشت میزم بشینم و مثلا داستانم رو بنویسم! به هر حال رویای قدیمم نویسندگی بوده، فارغ از استعدادی که داشتم یا نداشتم و اجازه دادم این رویا وسط رویای جدیدم جاخوش کنه و دلم از تصور آرامشی که میشد توی اون زندگی داشت به وجد بیاد! اما همین جا وسط همین رویای قشنگ بود که واقعیت کوبیده شد توی صورت ذهن رویابافم! 

هر چقدر که فراموشکار باشم، هر چقدر که تغییر کرده باشم، آرزوها و رویاهایی که از کودکی توی سرم داشتم یادم نمیره. حتی اگه الان دیگه آرزوم نباشن! مثلا رویای دوچرخه سواری، رویای پسر بودن، رویای اینکه کارگاه کاردستی سازی داشته باشم، رویای مادر کلی بچه‌ای باشم که خونشون یه کلبه توی دشت سرسبزه... رویاها زیادن و هیچ وقت فراموش نمیشن! دفن میشن داخل ذهنمون تا به وقتش خودی نشون بدن و ما رو یاد خودمون بندازن. آدم‌ها اگه رویاهاشون رو قوی پرورش داده باشن حتی بعد از دفن رویاها در منتهی الیه ذهنشون، بازهم ناخودآگاه به سمتشون قدم برمیدارن.

همین لحظه بود که کلی تصویر از رویاهای قدیمم جلوی چشمم زنده شد. من رویای چنین زندگی شلوغی رو خیلی وقت‌ها توی سرم داشتم. دوست داشتم زندگیم اونقدر شلوغ باشه که وقت سر خاروندن نداشته باشم. دوست داشتم اونقدر گروه‌های مختلفی از آدم‌ها تو زندگیم باشه و من درگیر کارهای مختلف که هی بخوام به تماس و پیام جواب بدم! مهم نیست که الان به نظر شما یا حتی به نظر من این رویا قشنگ هست یا نه! اما مطمئنم زمانی که چندان هم دور نبوده، من دلم چنین زندگی خواسته و خواه یا ناخواه به سمتش قدم برداشتم. مهم نیست که توی اون لحظه فکر کردم رویای دیگه‌ای می‌تونه قشنگ باشه، فقط مطمئن بودم که من خواهان چنین زندگی بودم. این همون چیزیه که آرزوشو داشتم و چرا؟ برگردوندن خودم به اون روزها، باعث شد از نگاه حورای اون روزها به این زندگی نگاه کنم و به این نتیجه برسم که خب از اون دید واقعا این زندگی قشنگه! پس در قدم اول گشتم دنبال خودم. نمی‌خواستم خودمو گول بزنم. نمی‌خواستم جلوی آینه بایستم و نقش آدم دیگه‌ای رو بازی کنم. پس رسیدم به عصر یکشنبه که محکم قدم بردارم، لبخند بزنم و مطمئن بگم که می‌خوام برم تا کارهای نیمه تموم رو تموم کنم، که فرار نکنم از چیزی، که پشیمون نیستم از رفتن! 

این قصه رسید به منی که در حالی که یه کیف لپ‌تاپ ازم آویزونه، یه چمدون سنگین رو دنبال خودم بکشم و تو تاریکی شب به این فکر کنم که به صرفه‌ترین، امن‌ترین و راحت‌ترین راه برای رسوندن من و این چمدون به مقصد چیه؟ 


منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۰۲ آذر ۰۱ ، ۱۱:۵۵ ۱ نظر

به نام تنها همراه همه روزها

این عادتیه که شاید از بچگی دارم! چه عادتی؟ فرار! فرار از هر موقعیت آزاردهنده. فرار از هر مکان و موقعیتی که آزارم میده. آدم‌هایی رو که بودن کنارشون اذیتم کنه رها می‌کنم و میرم. جایی که حالم خوب نباشه، جایی که حس کنم امن نیست برام، امن نیست برای احساساتم، برای حرفام میذارم میرم! توضیح نمیدم فقط خودمو حذف می‌کنم. فرقی نمی‌کنه کجا باشه! مدرسه، خونه، دانشگاه، یا حتی وبلاگ! من وقتی ببینم بودن جایی نه تنها حالم رو خوب نمی‌کنه که کلی انرژی ازم می‌گیره میرم! همیشه همین بودم! که وقتی پام رو از مدرسه گذاشتم بیرون با وجود کلی خاطرات خوش، دوستان خوب و معلمان دلسوز گفتم آخیش تموم شد! من دیگه پامو اینجا نمیذارم! و نذاشتم! حتی برای گرفتن مدرک پیش‌دانشگاهیم که نمی‌دونم هنوز تو بایگانی اون مدرسه داره خاک می‌خوره یا بازیافت شده یا چی! فقط می‌دونم حتی گرفتن اون مدرک هم باعث نشد من برگردم جایی که یه حس بدی رو ته دلم قلقلک میداد!
تا مدت‌ها فکر می‌کردم هیچ جا قرار نخواهم داشت. هیچ جا و کنار هیچ جمعی نخواهم خواست تا همیشه بمونم چرا که یه حس بد، یه حسی که بیاد آرامشم رو مختل کنه یا هر حسی که امنیت روانم رو به بازی بگیره منو از اون مکان و موقعیت دلزده می‌کنه که دلم بخواد برم و نمونم!
اما یک بار این قرار رو تجربه کردم، یک بار که شاید حتی برای تمام عمرم بس باشه جایی رو داشتم که هر بار حضور در اونجا آرامش بده بهم. حتی اگر خاطرات بدی هم داشتم باهاشون کنار اومده بودم. حتی اگر آدم‌هایی رو کنارم آورده بود که برام تموم شده بودن، باهاش کنار اومده بودم و ذره‌ای حس خوبم رو خراب نکرده بود. جمعی بود که دیگه ازشون فرار نکنم و تمام خودم رو بی سانسور جلوشون قرار بدم!
اینجا بود که اشتباه کردم! فکر کردم یاد گرفتم دیگه فرار نکنم. فکر کردم یاد گرفتم کنار بیام با همه چیز! این شد که به خودم اومدم و دیدم دوباره افتادم رو دور تکرار خودآزاری! خود سانسوری! چرا که فکر می‌کردم اگر یک بار جایی قرار داشتم و پر بودم از حس خوب تا ابد، پس جای دیگه هم می‌تونم! و بعد اشتباه دیگرم، فکر فرار بود! دوباره فرار از موقعیت آزاردهنده! همیشه فکر کرده‌ام تا وقتی میشه خارج از موقعیت آزاردهنده بود چرا باید خودم رو داخل اون موقعیت نگه دارم! اینجاست که فرار خیلی قشنگه. طعم رهایی میده. حس اینکه بارهای سنگین رو بذاری روی زمین و بری! بری جایی که حالت خوب باشه و خبری از آدم‌ها و حرف‌هایی که ازشون فرار کردی نباشه!
البته که توی این فرار موفق نبودم! چرا که اون آدم‌ها هم درسته از یه جایی به بعد نیت فرارم رو فهمیدن و کمتر پاپیچم شدند اما مطمئن بودم تا ابد قرار نیست توی این فرار رهام کرده باشن! و اصلا من نمی‌تونستم فرار کنم! مطمئن نیستم بحث از نتونستن بوده یا نخواستن، اما هر چی که بوده باعث شده من برای اولین بار سرِ شب مقابل فرودگاه مهرآباد بایستم و خوشحال باشم که این بار حداقل چشمم به آسمون خاکستری نمیفته و ذهنم سریع مقایسه نمی‌کنه که بیا این آسمون خاکستری چی داره که آسمون آبی رو بهش فروختی؟

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۲۹ آبان ۰۱ ، ۲۳:۲۵ ۶ نظر

به نام خدای بصیر


نمی‌دونستم از فکر کجا رسیدم به کجا! فقط به خودم که اومدم دیدم زل زدم به صفحه خاموش گوشی و توی فکرم! یادم نبود اصلا چرا گوشی دستم بوده. صفحه گوشی رو که روشن کردم، آخرین پیامک جلوی چشمم اومد و نمی‌دونم چند دقیقه از خوندنش گذشته بود که رفته بودم توی فکر! توی فکر اینکه جواب یک سوال ساده رو چی بدم؟! "خودت خوبی؟ اوضاع بچه‌ها چطوره؟" توی این یک سال این سوال رو بارها ازم پرسیده بود و هیچ وقت نشد که طوطی‌وار بگم آره خوبم! همیشه فکر کرده بودم به جواب سوالش و جواب واقعی داده بودم! اما حالا برای نوشتن جواب، اینقدر رفته بودم توی فکر که از خود سوال دور شده بودم! دوباره نشستم به فکر کردن و تهش نوشتم: "نمی‌دونم! تو خوبی؟"
چند دقیقه بعد گوشی به دست خوابم برده بود که از صدای طولانی و وحشتناک آژیر از خواب پریدم و اول دور و برم رو چک کردم ببینم بچه‌ها هستند؟ و بعد تازه فکر کردم که صدای چیه؟ آمبولانس؟ آتش‌نشانی؟ پلیس؟ چرا اینقدر نزدیک و طولانی؟

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۱۴ مهر ۰۱ ، ۱۰:۰۱ ۴ نظر

به نام خدای بصیر و منتقم


گفتم فقط ببین! ببین که یادت نره! ببین که همه اینا رو یادت باشه! ببین که فردا روزی هر کی هر چی‌ گفت بگی با چشم‌های خودم دیدم! 


به وقت ۱۱ مهر ۱۴۰۱

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۱۱ مهر ۰۱ ، ۰۸:۴۰ ۳ نظر

به نام خدا


باید که ز داغم خبری داشته باشد

هر مرد که با خود جگری داشته باشد


حالم چو دلیری‌ست که از بخت بد خویش

در لشکر دشمن پسری داشته باشد!


حالم چو درختی‌ست که یک شاخه‌ی نااهل 

بازیچه‌ی دست تبری داشته باشد


سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تو دین دگری داشته باشد!


آویخته از گردن من شاه‌کلیدی

این کاخ کهن، بی که دری داشته باشد


سردرگمی‌ام داد گره در گره اندوه

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد


حسین جنتی

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۲۷ شهریور ۰۰ ، ۱۵:۱۲ ۰ نظر

به نام خدا


هر بار که ذهنم دچار سوال، شک، تردید و نگرانی می‌شد به خودم می‌گفتم حالا وقت فکر کردن به این چیزها نیست! اصلا چرا باید نگران اتفاقی باشم که نیفتاده! آنقدر این پیش‌فرض توی ذهنم تثبیت شده است که حالا که باید به تمام شک و تردیدها و سوالاتم فکر کنم، می‌گوید حالا وقتش نیست بماند برای بعد! و یک دفعه یادم می‌افتد که حالا همان بعدی است که باید بهش فکر کنم و همه چیز را با خودم حل کنم!

تمام روز فکر کردن و تمام شب خواب دیدن، تنها توانسته است دو درصد از درگیری‌های ذهنیم را حل کند! 

سوالی را بارها از خودم پرسیده‌ام و حتی آن زمانی که سعی می‌کردم فکر کردن را به بعد موکول کنم، به جوابش فکر کرده‌ام! چند روز پیش بیشتر و بیشتر به این سوال توی سر خودم و جوابی که باید برایش پیدا می‌کردم فکر کردم. جوابی که قطعا باید جایی توی ذهن و دل من باشد! چند روز پیش که یکی از دوستانم این سوال را برای بار نمی‌دانم چندم از من پرسید، تصمیم گرفتم همان جواب‌هایی که در تمام این چند وقت بهشان رسیده بودم را بگویم! فکر می‌کردم از نگاه بقیه جواب‌های قانع‌کننده‌ای نباشد! اما بعد از اینکه همان جواب‌ها را به زبان آوردم، احساس کردم آن‌قدرها هم جواب‌هایم بی‌معنی نبودند! اما آن سوال و جواب تنها قدم اول بود برای وارد شدن به دنیای سوالات و تردیدهای بیشتر!

احساساتم و افکارم آن‌قدر متنوع شده‌اند که نمی‌دانم به کدامشان بها دهم! تنها سعی می‌کنم خودم را بین تمام این سردرگمی‌ها گم نکنم!

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۰۷ مرداد ۰۰ ، ۱۷:۲۳ ۱ نظر

به نام خدا


گفت می‌دونی من برات مثل پیتزام! همیشه میشه پیتزا رو دوست داشت ولی همیشه در دسترس نیست! همیشه نمیشه خوردش. فقط وقت‌هایی که حالت خوشه! ولی تو برای من مثل غذایی! همیشه بهت احتیاج دارم!
گفتم نه تو برام مثل بستنی می‌مونی که من همیشه تحت هر شرایطی دوستش دارم و با بودنش خوشحال میشم!
اما آدم غذا رو همیشه دوست نداره! درسته بهش احتیاج داره اما دلیل نمیشه حتما دوسش داشته باشی و باهاش خوش باشی!

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۰۲ مرداد ۰۰ ، ۱۲:۲۵ ۸ نظر

به نام خدا


دوباره افتاده‌ام روی مود سینوسی! دوباره؟ کی روی خط صاف بوده‌ام اصلا؟ البته نه از این سینوسی‌های منظم و متناوب که محل و میزان اوج و فرودش مشخص باشد! یک جور آشوب در هم پیچیده!

هزارتا موضوع، هزارتا حرف، هزاران آدم و هزاران موجود و مسئله ناشناخته دارند توی سرم کلنجار می‌روند! وقتی نمی‌توانم بهشان نظم بدهم، نظم زندگیم هم از دستم در می‌رود! 

قلم و کاغذ برمی‌دارم که بنویسمشان و داخل چارچوب و جدول قرارشان دهم، هر کدام را توضیح دهم و یکی یکی برای خودم حلشان کنم! اما همه‌شان روی کاغذ نمی‌آیند! بیشتر به هم می‌ریزم از اینکه حتی نمی‌توانم جمعشان کنم یک جا! همه چیز توی سرم رژه می‌رود! ابهام‌ها خسته‌ام می‌کنند! سوال‌ها خسته‌ام می‌کنند!

اینطور وقت‌ها خودم را سرگرم می‌کنم. با هر مشغولیتی که دم دستم باشد. با هر کار و مشغله‌ای که زودتر از همه چشمک بزند. چون انرژی، توان و حوصله فکر کردن به همه این چیز‌ها را ندارم. پس خودم را آن‌قدر سرگرم می‌کنم که فرصت فکر کردن هم نباشد!

شاید گذر زمان به باز شدن گره‌ها کمک کند.

آدمیزاد همین است دیگر یک شب از شدت خوشحالی و هیجان خوابش نمی‌برد، یک شب از شدت غم مجهول روی دلش تا نصف شب زل می‌زند به سقف و گاهی از شدت صداهای توی سرش دیوانه می‌شود! اما زندگی روی خط صاف نمی‌ماند! دوباره می‌چرخد، جلو می‌رود، بالا می‌رود و پایین می‌رود:)


*نظریه آشوب

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۰۵ تیر ۰۰ ، ۲۱:۰۱ ۶ نظر