درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

درانتظار اتفاقات خوب

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌

بایگانی

آخرین مطالب

به نام خدا


باید که ز داغم خبری داشته باشد

هر مرد که با خود جگری داشته باشد


حالم چو دلیری‌ست که از بخت بد خویش

در لشکر دشمن پسری داشته باشد!


حالم چو درختی‌ست که یک شاخه‌ی نااهل 

بازیچه‌ی دست تبری داشته باشد


سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تو دین دگری داشته باشد!


آویخته از گردن من شاه‌کلیدی

این کاخ کهن، بی که دری داشته باشد


سردرگمی‌ام داد گره در گره اندوه

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد


حسین جنتی

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۲۷ شهریور ۰۰ ، ۱۵:۱۲ ۰ نظر

به نام خدا


هر بار که ذهنم دچار سوال، شک، تردید و نگرانی می‌شد به خودم می‌گفتم حالا وقت فکر کردن به این چیزها نیست! اصلا چرا باید نگران اتفاقی باشم که نیفتاده! آنقدر این پیش‌فرض توی ذهنم تثبیت شده است که حالا که باید به تمام شک و تردیدها و سوالاتم فکر کنم، می‌گوید حالا وقتش نیست بماند برای بعد! و یک دفعه یادم می‌افتد که حالا همان بعدی است که باید بهش فکر کنم و همه چیز را با خودم حل کنم!

تمام روز فکر کردن و تمام شب خواب دیدن، تنها توانسته است دو درصد از درگیری‌های ذهنیم را حل کند! 

سوالی را بارها از خودم پرسیده‌ام و حتی آن زمانی که سعی می‌کردم فکر کردن را به بعد موکول کنم، به جوابش فکر کرده‌ام! چند روز پیش بیشتر و بیشتر به این سوال توی سر خودم و جوابی که باید برایش پیدا می‌کردم فکر کردم. جوابی که قطعا باید جایی توی ذهن و دل من باشد! چند روز پیش که یکی از دوستانم این سوال را برای بار نمی‌دانم چندم از من پرسید، تصمیم گرفتم همان جواب‌هایی که در تمام این چند وقت بهشان رسیده بودم را بگویم! فکر می‌کردم از نگاه بقیه جواب‌های قانع‌کننده‌ای نباشد! اما بعد از اینکه همان جواب‌ها را به زبان آوردم، احساس کردم آن‌قدرها هم جواب‌هایم بی‌معنی نبودند! اما آن سوال و جواب تنها قدم اول بود برای وارد شدن به دنیای سوالات و تردیدهای بیشتر!

احساساتم و افکارم آن‌قدر متنوع شده‌اند که نمی‌دانم به کدامشان بها دهم! تنها سعی می‌کنم خودم را بین تمام این سردرگمی‌ها گم نکنم!

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۰۷ مرداد ۰۰ ، ۱۷:۲۳ ۱ نظر

به نام خدا


گفت می‌دونی من برات مثل پیتزام! همیشه میشه پیتزا رو دوست داشت ولی همیشه در دسترس نیست! همیشه نمیشه خوردش. فقط وقت‌هایی که حالت خوشه! ولی تو برای من مثل غذایی! همیشه بهت احتیاج دارم!
گفتم نه تو برام مثل بستنی می‌مونی که من همیشه تحت هر شرایطی دوستش دارم و با بودنش خوشحال میشم!
اما آدم غذا رو همیشه دوست نداره! درسته بهش احتیاج داره اما دلیل نمیشه حتما دوسش داشته باشی و باهاش خوش باشی!

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۰۲ مرداد ۰۰ ، ۱۲:۲۵ ۸ نظر

به نام خدا


دوباره افتاده‌ام روی مود سینوسی! دوباره؟ کی روی خط صاف بوده‌ام اصلا؟ البته نه از این سینوسی‌های منظم و متناوب که محل و میزان اوج و فرودش مشخص باشد! یک جور آشوب در هم پیچیده!

هزارتا موضوع، هزارتا حرف، هزاران آدم و هزاران موجود و مسئله ناشناخته دارند توی سرم کلنجار می‌روند! وقتی نمی‌توانم بهشان نظم بدهم، نظم زندگیم هم از دستم در می‌رود! 

قلم و کاغذ برمی‌دارم که بنویسمشان و داخل چارچوب و جدول قرارشان دهم، هر کدام را توضیح دهم و یکی یکی برای خودم حلشان کنم! اما همه‌شان روی کاغذ نمی‌آیند! بیشتر به هم می‌ریزم از اینکه حتی نمی‌توانم جمعشان کنم یک جا! همه چیز توی سرم رژه می‌رود! ابهام‌ها خسته‌ام می‌کنند! سوال‌ها خسته‌ام می‌کنند!

اینطور وقت‌ها خودم را سرگرم می‌کنم. با هر مشغولیتی که دم دستم باشد. با هر کار و مشغله‌ای که زودتر از همه چشمک بزند. چون انرژی، توان و حوصله فکر کردن به همه این چیز‌ها را ندارم. پس خودم را آن‌قدر سرگرم می‌کنم که فرصت فکر کردن هم نباشد!

شاید گذر زمان به باز شدن گره‌ها کمک کند.

آدمیزاد همین است دیگر یک شب از شدت خوشحالی و هیجان خوابش نمی‌برد، یک شب از شدت غم مجهول روی دلش تا نصف شب زل می‌زند به سقف و گاهی از شدت صداهای توی سرش دیوانه می‌شود! اما زندگی روی خط صاف نمی‌ماند! دوباره می‌چرخد، جلو می‌رود، بالا می‌رود و پایین می‌رود:)


*نظریه آشوب

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۰۵ تیر ۰۰ ، ۲۱:۰۱ ۶ نظر

به نام خدا


روزها دعا می‌کنی، التماس می‌کنی، چله می‌گیری، شب و روزت به هم می‌پیچه و فقط توی دل و سر زبونت یه چیز از خدا می‌خوای! 

یادته که یاد گرفتی که نباید اصرار کنی که یادته ته اصرار کردن‌های زیادی چطوری حالت بد شد! فقط دعا می‌کنی و التماس می‌کنی که یا بشه و یا اگه قرار نیست بشه که اصلا اگه شدنش خوب نیست پس فکرش از سرت بیفته! ذکرش از زبونت بیفته که دیگه نخوای! 

روزها می‌گذره، هفته‌ها می‌گذره و ماه‌ها می‌گذره! حاجتی برآورده نمیشه! موعد چله‌ت می‌گذره! هیچ اتفاقی نمیفته! حتی از اون روزی که فکر می‌کردی اون قدر دور هست که خود به خود فکر و ذکرش بره هم می‌گذره، ولی فکرش نمیره. ذکرش هم کم هست ولی هست! و هیچ اتفاقی نمیفته! معجزه‌ای رخ نمیده! و مرغ آمینی لب بومت نمی‌شینه! کم‌کم سرد میشی. میفتی به فکر کردن! عقل و منطقت رو هی میاری وسط و میگی شما راه چاره پیدا کنید! با خودت و هزاران خودی که در وجودت هست جلسه‌ها میذاری تا برسی به این نتیجه که لابد شدنی نبود! لابد خوب نبود شدنش! میگی لابد خدا خواسته همینو بهم بفهمونه که شدنش درست نیست! خوب نیست! خوشحالت نمی‌کنه! هزاران چرای توی سرت رو ساکت می‌کنی! هزاران شاهدی که میگن پس چرا فلان روز که فلان طور شد نخواست بهت بگه خوب نیست رو حبس می‌کنی! و در نهایت تا میای فکر کنی داری خودت رو روبراه می‌کنی و با خودت و خدات کنار میای.... بووووم! .... دقیقا همون نشونه‌ای که روزها و ماه‌ها پیش، التماس خدا کرده بودی سر راهت بیاره و نیاورده بود، جلوی روته! در حالی که روزها از موعد چله و نذرت گذشته، همون چیزی که براش نذر کردی و بارها و بارها از ته دل خواستی و نشده و ناامید شدی از شدنش، حالا شده! 

اتفاقی که اگر ماه‌ها پیش میفتاد شاید از خوشحالی گریه هم می‌کردی اما حالا ... سردرگمت می‌کنه! دروغ چرا ته دلت خوشحالی هم میاره اما سردرگمی هم! 

حالا نمی‌دونم خدا خواسته بهم بفهمونه که شدنش که میشه فقط باید صبور باشی! یا اینکه ... یا چی واقعا؟ خدایا خودت که می‌دونی ضعیف‌تر از این حرف‌هاییم.

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۳۰ خرداد ۰۰ ، ۱۸:۴۷ ۲ نظر

به نام خدا


پدرم تعریف می‌کنه که یه بنده خدایی برای رسیدن به کلاس درسش باید از یک رودخونه‌ای عبور می‌کرد. ولی چون توی مسیر مستقیمش پلی به اون طرف رودخونه نبود، مجبور بود راهش رو طولانی‌تر کنه تا بتونه از روی پل عبور کنه. یک روز استادش بهش میگه: چرا هر روز دیر به کلاس می‌رسی؟ و این بنده خدا تعریف می‌کنه که تو مسیرش رودخانه‌ای هست و برای رسیدن باید از روی پل عبور کنه. استادش میگه: این که کاری نداره! آدم یه بسم‌الله میگه و از روی آب عبور می‌کنه!

فردای اون روز، شاگرد که به رودخونه می‌رسه یاد حرف استادش میفته و بسم‌الله میگه و از روی آب رد میشه. روزها می‌گذره تا اینکه یک روز شاگرد و استاد جایی می‌رفتند که به یه رودخونه میرسن و استاد میگه: حالا چیکار کنیم؟ شاگرد میگه: بسم‌الله میگیم و رد می‌شیم. شاگرد بسم‌الله میگه و از روی آب رد میشه! و استادش مات و مبهوت اون طرف آب می‌مونه:/ شاگرد به استاد میگه: پس چرا نمیاین؟ استاد میگه: پسرجان اون بسم‌الله رو که تو گفتی من نمی‌تونم بگم!

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۲۸ خرداد ۰۰ ، ۱۹:۳۴ ۴ نظر

به نام خدا


۱. دیدار تازه کردن و بغل دلتنگی بعد روزهای طولانی
۲. اردیبهشت ۹۹
۳. نتایج نهایی کنکور
۴. مهر ۹۹
۵. دیدار دوستان و وقت گذروندن به یاد قبل‌ترها
۶. کار با یک استاد جذاب کنار یه گروه جذاب
۷. نجات دادن خودم
۸. لبخند کنار خانواده
۹. لبخند کنار دوستانم

+دوتای آخری شاید فقط مختص ۹۹ نباشند، اما امسال قدر این دوتای آخری رو بیشتر دونستم:)

شما هم بنویسین و لینکش رو بفرستین اینجا:)

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۲۶ اسفند ۹۹ ، ۲۱:۲۲ ۳ نظر

به نام خدا

درست وسط مبحث مهمی سر کلاس، یکهو بین کشیدن غذا توی بشقاب، هنگام پوشیدن یک لباس، لحظه بلند شدن از روی صندلی، موقع شنیدن یک کلمه و در بسیاری از لحظه‌های معمولی زندگی که انگار همه چیز عادیست؛ یک دفعه حفره‌ای توی دلم باز می‌شود و همه وجودم را توی خودش می‌بلعد. کرخت می‌شوم و احساس ناتوانی می‌کنم. مردم به آن دلتنگی می‌گویند.

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۱۲ اسفند ۹۹ ، ۰۹:۳۴ ۳ نظر

به نام خدا


از وقتی یادم می‌آید مادر عروسک‌هایم بوده‌ام. بغلشان کردم. نازشان کردم. خواباندمشان‌. غذا دادم بهشان. حمامشان کردم و برایشان لباس دوختم. آن‌ها را دور تا دورم چیدم و برایشان قصه گفتم. هر روز که از عمرم گذشت فکر کردم به اینکه مادر که بشوم چنین می‌کنم و چنان نمی‌کنم. این حرف را می‌زنم و آن حرف را نمی‌زنم. گاهی آنقدر احساس مادرانه درونم اوج می‌گیرد که خواب می‌بینم بچه‌ام را بغل کرده‌ام و برایش مادری می‌کنم. احساس مادر بودن در عین اینکه همیشه برایم آشنا بوده، باز هم فکر کردن به آن طعم غریبی برایم دارد.
چقدر می‌شود از مادر بودن گفت و چقدر همین گفتن‌ها سخت است. من استعداد یک مادر نگران بودن را دارم. قرار است تمام تلاشم را بکنم که نگرانی‌هایم برای بچه‌هایم تبدیل به قفس نشود. مادری که عاشق بچه‌هایش باشد اما زندگیش و هدفش و همه آنچه از زندگی برایش مانده بچه‌هایش نباشد. بچه‌هایم باید زندگی کردن را یاد بگیرند. خودشان را توی زندگی پیدا کنند حتی اگر مادرشان خودش توی این مورد لنگ بزند:) شاید آن موقع بتوانم یادشان دهم که توی زندگی چطور دنبال خودشان باشند. یادشان می‌دهم که مهم‌ترین درس‌ها را در حین زندگی می‌آموزیم. حرف‌هایم را بین قصه‌هایی که برایشان تعریف می‌کنم، خواهم گفت تا شاید کمی برای آنچه در زندگی منتظرشان است یا برای آنچه باید در زندگی به دنبالش باشند آماده شوند. بهشان اطمینان خواهم داد که همیشه برای اینکه دوستانه بشنومشان و دوستانه در کنارشان باشم آماده‌ام.
هر بار هزار و یک قصه و برنامه برای بچه‌هایم چیده‌ام اما می‌دانم احتمال وقوع همه‌شان زیاد نیست. اما یک قولی را به خودم و به بچه‌هایم داده‌ام. هیچی منتی و هیچ شکایتی بینمان نخواهد بود. می‌دانید قرار نیست منتی بگذارم بر سرشان بابت شیوه زندگیم! و قرار نیست شکایتی داشته باشم ازشان بابت تغییر شیوه زندگیم.

نوشته شده برای چالش بلاگردون

دعوت می‌کنم از دردانه، تسنیم، هوپ و محمدعلی تا تصورات و احساساتشون رو از مادر یا پدر بودن بنویسن و البته دعوت می‌کنم از نرگس تا از چالش‌های مادر بودنش برامون بگه و اینکه چی فکر می‌کرد و چی شد:)

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۰۴ اسفند ۹۹ ، ۰۱:۱۵ ۱۰ نظر

به نام خدا


چند ساعت مونده به تحویل سال ۹۹، نمی‌دونم دستم چطوری و کی خورد کجا که یهو دیدم صفحه تماس روی گوشیم ظاهر شده و نمی‌دونم با چه توان و سرعتی با تمام وجود می‌زدم روی اون دایره قرمز! شانس آوردم سر پا نبودم و درست جلوم یه میز بود که نه خودم سقوط کنم و نه گوشی از دستم سقوط کنه! حالا درسته دست آدم اشتباهی ممکنه به دکمه تماس بخوره! اما آخه چند بار ممکنه آدم دستش اشتباهی بخوره به دکمه تماس یه نفر؟ :| در حالی که یادم بود یه زمانی تکنولوژی اجازه نداده بود تا این میس کال دردسرساز رو پاک کنم، قلبم داشت توی دهنم می‌زد که متوجه شدم هیچ تماسی ثبت نشده!! و من صد بار چک کردم تا مطمئن بشم این تماس ثبت نشده و هر بار فکر می‌کردم سر این چک کردن‌ها باز یه اشتباهی می‌کنم! اما همین جا بود که به سرم زد امتحان کنم ببینم آیا هنوز تکنولوژی به پیشرفت حذف میس کال رسیده یا نه؟! البته که با یک نفر دیگه امتحان کردم! و بسیار خوشحال شدم که این آپشن مبارک به تلگرام افزوده شده.
این خاطره رو قرار بود همون ۱۰ ماه پیش بیام بنویسم و بگم آرزو می‌کنم اون میزان از آدرنالین و هیجانی که من در لحظه تجربه کردم که البته رو به سکته بود، شما از نوع مثبتش تجربه کنید و قلبتون از خوشی تو دهنتون بزنه:)

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۰۴ بهمن ۹۹ ، ۱۰:۳۱ ۸ نظر