درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

درانتظار اتفاقات خوب

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌

آخرین مطالب

به نام خدا


روزها دعا می‌کنی، التماس می‌کنی، چله می‌گیری، شب و روزت به هم می‌پیچه و فقط توی دل و سر زبونت یه چیز از خدا می‌خوای! 

یادته که یاد گرفتی که نباید اصرار کنی که یادته ته اصرار کردن‌های زیادی چطوری حالت بد شد! فقط دعا می‌کنی و التماس می‌کنی که یا بشه و یا اگه قرار نیست بشه که اصلا اگه شدنش خوب نیست پس فکرش از سرت بیفته! ذکرش از زبونت بیفته که دیگه نخوای! 

روزها می‌گذره، هفته‌ها می‌گذره و ماه‌ها می‌گذره! حاجتی برآورده نمیشه! موعد چله‌ت می‌گذره! هیچ اتفاقی نمیفته! حتی از اون روزی که فکر می‌کردی اون قدر دور هست که خود به خود فکر و ذکرش بره هم می‌گذره، ولی فکرش نمیره. ذکرش هم کم هست ولی هست! و هیچ اتفاقی نمیفته! معجزه‌ای رخ نمیده! و مرغ آمینی لب بومت نمی‌شینه! کم‌کم سرد میشی. میفتی به فکر کردن! عقل و منطقت رو هی میاری وسط و میگی شما راه چاره پیدا کنید! با خودت و هزاران خودی که در وجودت هست جلسه‌ها میذاری تا برسی به این نتیجه که لابد شدنی نبود! لابد خوب نبود شدنش! میگی لابد خدا خواسته همینو بهم بفهمونه که شدنش درست نیست! خوب نیست! خوشحالت نمی‌کنه! هزاران چرای توی سرت رو ساکت می‌کنی! هزاران شاهدی که میگن پس چرا فلان روز که فلان طور شد نخواست بهت بگه خوب نیست رو حبس می‌کنی! و در نهایت تا میای فکر کنی داری خودت رو روبراه می‌کنی و با خودت و خدات کنار میای.... بووووم! .... دقیقا همون نشونه‌ای که روزها و ماه‌ها پیش، التماس خدا کرده بودی سر راهت بیاره و نیاورده بود، جلوی روته! در حالی که روزها از موعد چله و نذرت گذشته، همون چیزی که براش نذر کردی و بارها و بارها از ته دل خواستی و نشده و ناامید شدی از شدنش، حالا شده! 

اتفاقی که اگر ماه‌ها پیش میفتاد شاید از خوشحالی گریه هم می‌کردی اما حالا ... سردرگمت می‌کنه! دروغ چرا ته دلت خوشحالی هم میاره اما سردرگمی هم! 

حالا نمی‌دونم خدا خواسته بهم بفهمونه که شدنش که میشه فقط باید صبور باشی! یا اینکه ... یا چی واقعا؟ خدایا خودت که می‌دونی ضعیف‌تر از این حرف‌هاییم.

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۳۰ خرداد ۰۰ ، ۱۸:۴۷ ۱ نظر

به نام خدا


پدرم تعریف می‌کنه که یه بنده خدایی برای رسیدن به کلاس درسش باید از یک رودخونه‌ای عبور می‌کرد. ولی چون توی مسیر مستقیمش پلی به اون طرف رودخونه نبود، مجبور بود راهش رو طولانی‌تر کنه تا بتونه از روی پل عبور کنه. یک روز استادش بهش میگه: چرا هر روز دیر به کلاس می‌رسی؟ و این بنده خدا تعریف می‌کنه که تو مسیرش رودخانه‌ای هست و برای رسیدن باید از روی پل عبور کنه. استادش میگه: این که کاری نداره! آدم یه بسم‌الله میگه و از روی آب عبور می‌کنه!

فردای اون روز، شاگرد که به رودخونه می‌رسه یاد حرف استادش میفته و بسم‌الله میگه و از روی آب رد میشه. روزها می‌گذره تا اینکه یک روز شاگرد و استاد جایی می‌رفتند که به یه رودخونه میرسن و استاد میگه: حالا چیکار کنیم؟ شاگرد میگه: بسم‌الله میگیم و رد می‌شیم. شاگرد بسم‌الله میگه و از روی آب رد میشه! و استادش مات و مبهوت اون طرف آب می‌مونه:/ شاگرد به استاد میگه: پس چرا نمیاین؟ استاد میگه: پسرجان اون بسم‌الله رو که تو گفتی من نمی‌تونم بگم!

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۲۸ خرداد ۰۰ ، ۱۹:۳۴ ۴ نظر

به نام خدا


۱. دیدار تازه کردن و بغل دلتنگی بعد روزهای طولانی
۲. اردیبهشت ۹۹
۳. نتایج نهایی کنکور
۴. مهر ۹۹
۵. دیدار دوستان و وقت گذروندن به یاد قبل‌ترها
۶. کار با یک استاد جذاب کنار یه گروه جذاب
۷. نجات دادن خودم
۸. لبخند کنار خانواده
۹. لبخند کنار دوستانم

+دوتای آخری شاید فقط مختص ۹۹ نباشند، اما امسال قدر این دوتای آخری رو بیشتر دونستم:)

شما هم بنویسین و لینکش رو بفرستین اینجا:)

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۲۶ اسفند ۹۹ ، ۲۱:۲۲ ۳ نظر

به نام خدا

درست وسط مبحث مهمی سر کلاس، یکهو بین کشیدن غذا توی بشقاب، هنگام پوشیدن یک لباس، لحظه بلند شدن از روی صندلی، موقع شنیدن یک کلمه و در بسیاری از لحظه‌های معمولی زندگی که انگار همه چیز عادیست؛ یک دفعه حفره‌ای توی دلم باز می‌شود و همه وجودم را توی خودش می‌بلعد. کرخت می‌شوم و احساس ناتوانی می‌کنم. مردم به آن دلتنگی می‌گویند.

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۱۲ اسفند ۹۹ ، ۰۹:۳۴ ۳ نظر

به نام خدا


از وقتی یادم می‌آید مادر عروسک‌هایم بوده‌ام. بغلشان کردم. نازشان کردم. خواباندمشان‌. غذا دادم بهشان. حمامشان کردم و برایشان لباس دوختم. آن‌ها را دور تا دورم چیدم و برایشان قصه گفتم. هر روز که از عمرم گذشت فکر کردم به اینکه مادر که بشوم چنین می‌کنم و چنان نمی‌کنم. این حرف را می‌زنم و آن حرف را نمی‌زنم. گاهی آنقدر احساس مادرانه درونم اوج می‌گیرد که خواب می‌بینم بچه‌ام را بغل کرده‌ام و برایش مادری می‌کنم. احساس مادر بودن در عین اینکه همیشه برایم آشنا بوده، باز هم فکر کردن به آن طعم غریبی برایم دارد.
چقدر می‌شود از مادر بودن گفت و چقدر همین گفتن‌ها سخت است. من استعداد یک مادر نگران بودن را دارم. قرار است تمام تلاشم را بکنم که نگرانی‌هایم برای بچه‌هایم تبدیل به قفس نشود. مادری که عاشق بچه‌هایش باشد اما زندگیش و هدفش و همه آنچه از زندگی برایش مانده بچه‌هایش نباشد. بچه‌هایم باید زندگی کردن را یاد بگیرند. خودشان را توی زندگی پیدا کنند حتی اگر مادرشان خودش توی این مورد لنگ بزند:) شاید آن موقع بتوانم یادشان دهم که توی زندگی چطور دنبال خودشان باشند. یادشان می‌دهم که مهم‌ترین درس‌ها را در حین زندگی می‌آموزیم. حرف‌هایم را بین قصه‌هایی که برایشان تعریف می‌کنم، خواهم گفت تا شاید کمی برای آنچه در زندگی منتظرشان است یا برای آنچه باید در زندگی به دنبالش باشند آماده شوند. بهشان اطمینان خواهم داد که همیشه برای اینکه دوستانه بشنومشان و دوستانه در کنارشان باشم آماده‌ام.
هر بار هزار و یک قصه و برنامه برای بچه‌هایم چیده‌ام اما می‌دانم احتمال وقوع همه‌شان زیاد نیست. اما یک قولی را به خودم و به بچه‌هایم داده‌ام. هیچی منتی و هیچ شکایتی بینمان نخواهد بود. می‌دانید قرار نیست منتی بگذارم بر سرشان بابت شیوه زندگیم! و قرار نیست شکایتی داشته باشم ازشان بابت تغییر شیوه زندگیم.

نوشته شده برای چالش بلاگردون

دعوت می‌کنم از دردانه، تسنیم، هوپ و محمدعلی تا تصورات و احساساتشون رو از مادر یا پدر بودن بنویسن و البته دعوت می‌کنم از نرگس تا از چالش‌های مادر بودنش برامون بگه و اینکه چی فکر می‌کرد و چی شد:)

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۰۴ اسفند ۹۹ ، ۰۱:۱۵ ۱۰ نظر

به نام خدا


چند ساعت مونده به تحویل سال ۹۹، نمی‌دونم دستم چطوری و کی خورد کجا که یهو دیدم صفحه تماس روی گوشیم ظاهر شده و نمی‌دونم با چه توان و سرعتی با تمام وجود می‌زدم روی اون دایره قرمز! شانس آوردم سر پا نبودم و درست جلوم یه میز بود که نه خودم سقوط کنم و نه گوشی از دستم سقوط کنه! حالا درسته دست آدم اشتباهی ممکنه به دکمه تماس بخوره! اما آخه چند بار ممکنه آدم دستش اشتباهی بخوره به دکمه تماس یه نفر؟ :| در حالی که یادم بود یه زمانی تکنولوژی اجازه نداده بود تا این میس کال دردسرساز رو پاک کنم، قلبم داشت توی دهنم می‌زد که متوجه شدم هیچ تماسی ثبت نشده!! و من صد بار چک کردم تا مطمئن بشم این تماس ثبت نشده و هر بار فکر می‌کردم سر این چک کردن‌ها باز یه اشتباهی می‌کنم! اما همین جا بود که به سرم زد امتحان کنم ببینم آیا هنوز تکنولوژی به پیشرفت حذف میس کال رسیده یا نه؟! البته که با یک نفر دیگه امتحان کردم! و بسیار خوشحال شدم که این آپشن مبارک به تلگرام افزوده شده.
این خاطره رو قرار بود همون ۱۰ ماه پیش بیام بنویسم و بگم آرزو می‌کنم اون میزان از آدرنالین و هیجانی که من در لحظه تجربه کردم که البته رو به سکته بود، شما از نوع مثبتش تجربه کنید و قلبتون از خوشی تو دهنتون بزنه:)

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۰۴ بهمن ۹۹ ، ۱۰:۳۱ ۸ نظر

به نام خدا

دیروز یکی از دوستانم توی گروهمون خبر آورد که فلانی بچه‌دار شده*_* 

فلانی کیه؟ فلانی هم‌ورودی دوره کارشناسیمون بود. تا ترم ۴ خوند. بعدش به فکر تغییر رشته یا انصراف از تحصیل بود. اینکه چرا و چطور بمونه برای بعد! ولی به هر حال همون ترم ۴ انصراف داد.
من اولین بار ترم دو سر کلاس ریاضی ۲ باهاش آشنا شدم. اوایل ترم استاد یه مبحثی رو سرسری مطرح کرد و بعد گفت این بخش حذفه و توی پایان‌ترم هم نمیاد و من هم خیلی توضیحش نمیدم. فلانی که کنار دست من نشسته بود برگشت بهم گفت: توی کنکور ارشد که میاد! ما باید چطوری بخونیم؟
منم در ظاهر لبخندی زدم و چیزی نگفتم ولی توی ذهنم گذشت که اوووو کو تا کنکور! ما که تازگی کنکور دادیم حالا! و اصلا بعد ۴ سال کی مرده کی زنده؟ شاید ۴ سال خوندیم و خوشمون نیومد نخواستیم همین رشته رو ادامه بدیم. اصلا شاید خوشمون اومد ولی تا ته همین ۴ سال خوشمون اومد و ...
دیروز که این خبر رو شنیدم در حالی بود که من در خود گره خورده بودم و نمی‌دونستم چی رو بگیرم و چی در نره! و از اون ور داشتم توی گوگل نحوه دور زدن سایت‌های خارجی برای دانلود مقاله بدون پرداخت دلار رو سرچ می‌کردم! و فلانی هم از بچه‌ش استوری گذاشته بود!
خلاصه اینکه اومدم بگم دنیا بالا و پایین زیاد داره!

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۲۹ دی ۹۹ ، ۰۹:۴۸ ۱۱ نظر

به نام خدا


گفتم: می‌دونی من چقدر منتظر این روزها بودم؟ باورم نمیشه که واقعی باشه!
خندید و گفت: واقعیه. بگیر بخواب.
چشم‌هام رو بستم تا در آرامش راحت‌ترین خوابم رو تجربه کنم.

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۱۷ دی ۹۹ ، ۰۶:۴۷ ۴ نظر

به نام خدا

خدا انسان‌ها رو آزاد آفرید و هیچ یک رو بر دیگری برتر قرار نداد. که خودش گفت: إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ.
چه جملات کلیشه‌ای هستند. نه؟ اما چه بسا آدم‌هایی که فکر می‌کنند لابد از خدا هم بیشتر می‌دونند و اصلا چه کاریه که آزادی انسان دیگه رو تحمل کنند! خدا استعداد و توانایی در انسانی قرار داده و بهش آزادی داده! اما آدم‌هایی پیدا میشن که بگن خدا داده که داده! من اجازه نمیدم!
بعضی ماجراها رو که می‌شنوم، با خودم فکر می‌کنم چطوری قبول کردند زیر بار این ظلم برن؟ یعنی حتی یک بار هم فکر نکردند حقی دارند؟ انسان آزادی هستن و نه اسیر و بنده انسان دیگه؟ بعد یادم میفته که چه بسا ظلم‌هایی که خودم هم پذیرفتم و باهاشون زندگی کردم چون از وقتی بوده همین بوده و ذهنم اجازه نداده فکر کنم طور دیگه‌ای هم میشه! و احتمالا اون‌ها هم فکر می‌کنند تا بوده همین بوده و لابد طور دیگه‌ای امکان‌پذیر نیست!
یه بار که خیلی کوچیک بودم از یکی شنیدم قدیم نمی‌گذاشتند دخترها درس بخونند و بدونند؛ چون اگه می‌دونستند زیر بار ظلم نمی‌رفتند که دیگه اطاعت بی چون و چرا نمی‌کردند! اون موقع خیلی نفهمیدم یعنی چی! اما کم‌کم فهمیدم چقدر درست بود حرفش! وقتی اجازه ندی ذهن و فکر آدمی اونقدر بزرگ شه که بتونه آزادی و حق و حقوقش رو تصور کنه، زیر بار هر دستور ناحقی که بهش بدی میره! و حتی متوجه ناحق بودنش هم نمیشه.
گاهی مغزم سوت می‌کشه از بعضی حرف‌ها! که واقعا مردم با خودشون چی فکر می‌کنند؟ که واقعا فکر کردند جای خدا می‌شینند؟ برده می‌گیرند؟ اسیر می‌برند؟ می‌فهمن انسان آزادی که خدا خلق کرده یعنی چی؟ بترسید از آدم‌های خودخواهی که ذهنشون اونقدر کوچیک هست که آزادی انسان رو نمی‌تونن تصور کنند! و حتی بترسید از اون‌هایی که آدم‌های دسته اول رو عقل کل می‌دونند!

*عنوان: شعری از خسرو گلسرخی.

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۱۲ دی ۹۹ ، ۱۴:۳۵ ۵ نظر

به نام خدا


شب را در حالی چشم روی هم گذاشتم که خودم را غرق در گرداب خاطرات می‌دیدم. احساس می‌کردم هر روز بیشتر از دیروز و حتی بیشتر از نُه ماه پیش دارم غرق می‌شوم. و هر بار که دست انداختم برای بالا آمدن از این گرداب چیزی در انتهای ذهنم فریاد می‌زد این دست‌آویز واقعی نیست! هر بار که صبح را مصمم چشم باز کردم برای ورود به روز جدید، چند ساعت بعد دلتنگی بی‌انتهایی یقه‌ام را گرفت!
آدم‌ها با دلتنگی بیهوده‌شان که هیچ وقت قرار نیست درمان شود چه می‌کنند؟ فراموش می‌کنند؟ پس اگر کسی نخواست فراموش کند چه؟ اگر کسی با دو دست چسبید به انتهای گردابِ خاطراتش و خواست پاهایش رو به بالا حرکت کنند چه؟ کله‌پا می‌شود! دارم کله‌پا می‌شوم!
شب را با بغل کردن دلتنگی کُشنده‌ای خوابیدم!
خواب دیدم نشسته‌ایم پشت پنجره یکی از خاطرات‌مان و داریم از دلتنگی حرف می‌زنیم. می‌خندیم و خاطرات‌مان را مرور می‌کنیم. نمی‌دانم پریسا از کجا پیدایش شد! اصلا چه ربطی به خوابم، به دلتنگیم و به خاطراتم داشت. از پشت همان پنجره داشت می‌آمد. می‌خندید. خوشحال بود. توی خواب به خودم می‌گفتم پریسا که زنده نیست! این یعنی اینجا فقط من پریسا را می‌بینم! او دارد می‌خندد پس چه خوب که حالش خوب است. پریسا جلو آمد در حالی که هیچ کس جز من او را نمی‌دید. می‌خندید. جلوتر آمد و محکم بغلم کرد و من محکم گریه کردم. از ته دلم گریه کردم. 

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۱۳ آذر ۹۹ ، ۱۰:۴۸ ۴ نظر